پندنامه ي افلاطون
| ||
■ آيه اي از قرآن:
قولوا للناس حسناً ( بخشي از آيه 83 ، سوره بقره )
از مردم خوبيهايشان را بگوييد
كسي را كه صحبت رود در ميان
بـه نيـــــكوترين نام و نعـتش( 1) بخـــوان
(بوستان سعدي)
■ چند بيت از جلال ا لدين رومي:
هرنفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست
ما به فلك مي رويم عزم(2)تماشا كـه راست
ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم
باز همانجا رويم خواجه كه اين شهر ماست
خود زفلك برتريم وز ملك افزونتريم
زين دو چرا نگذريم، منزل ما كبرياســت(3) (ديوان شمس)
■ حكايتی از سعدي:
يكي از علما را پرسيدند كه كسي با ماهرويي نشسته و در بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري از وي به سلامت ماند ؟ گفت اگر از ماهرويان ماند از بدگويان نماند
شايد پس كار خويش بنشستن
ليــــكن نتـــوان زبــــان مردم بســـتن
(گلستان)
ی دوست
ويليام شكسپير
غزل شماره 29
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
گفتگوی پنهانی
ويليام شكسپير
غزل شماره 146
اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان خراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.
ترجمه: حسين الهي قمشه اي
منبع: كيميا 3۳
به گفته تمام فیلسوفان، سختترین پرسشی که میتوان مطرح کرد، این پرسش است که: "فلسفه چیست؟"
در حقیقت، هیچ گاه نمیتوان گفت که فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمیتوان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزادترین نوع فعالیت آدمی است و نمیتوان آن را محدود به امری خاص کرد. اما با آنهم میتوان فلسفه را چنین تعریف کرد که : فلسفه عبارت از علمی است که کلیترین قوانین حاکم بر طبیعت، انسان و جامعه را مورد بحث و بررسی قرار میدهد.
عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ، تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونهای متفاوت با دیگر دورهها بوده است. برای بررسی این مساله کافی است به تعاریف گوناگونی که از آن شده نگاهی بیندازید.
هر علمی زمینه بخصوصی از واقعیات را بررسی میکند (مثلا زیست شناسی: گیاهان، جانوران، انسان، ستاره شناسی: ستارگان، کهکشان ها، کیهان ـ تاریخ: گذشته و حال جامعه انسانی) این دانشها نمیتوانند درباره مجموعه طبیعت درباره جهان به طور کلی به ما اطلاعاتی بدهند. در حالی که فلسفه میکوشد عامترین مفاهیم و مقولات را بررسی نماید و کلیترین قوانین جهان را. مطالعه کنند ولی میتوان پرسید: آیا تمام دانشها بر روی هم نمیتوانند اندیشه عمومی درباره جهان را در اختیار ما بگذارند تا دیگر نیازی به فلسفه نباشد؟
مسئله درست در همین جاست که داشتن دید کلی از جهان و بررسی عامترین قوانین آن به هیچ وجه به معنای حاصل جمع ساده نظرگاههای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. فلسفه البته به دادهها و معلومات حاصل از علوم تکیه میکند، از نتیجه گیریهای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. از نتیجه گیریهای سایر علوم بهره برمی دارد ولی خود عامترین مسائل را مطرح میکند، به عامترین قانون مندیها نظر دارد. کلیترین روابط و مناسبات را بررسی میکند. در جستجوی پاسخ به این مسائل و کشف این روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشری و به واقعیت بیشتر متکی باشد به همان اندازه علمی تر است. پاسخش درست تر و به حقیقت نزدیک تر است و خود بیشتر به یک علم بدل میشود.
پس فلسفه یک بحث و جدل بیهوده یا یک سرگرمی اضافی و از سر سیری نیست. بر عکس وظیفه بسیار مهمی به عهده دارد:
طرح عاملترین مسائل، بررسی کلیترین روابط بین اشیاء و پدیدهها و روند ها، کشف عامترین قانونهای جهان هستی، اعم از طبیعت و جامعه و تفکر، این است وظیفه فلسفه.
از جانب دیگر به همین علت که فلسفه به عامترین قانون مندیها و روابط نظر دارد آن چنان علمی است که نسبت به علوم دیگر در حکم اسلوب عام آنهاست. پس: فلسفه شکل خاصی از شعور اجتماعی است که عامترین قانونمندیهای جهان واقعی و شناخت انسانی و رابطه بین هستی و تفکر را بیان میکند.
واژه فلسفه از واژهٔ یونانی Philosophia برگرفته شده است که به معنای خرد دوستی است و در زبان عربی و فارسی رایج گشته است. این واژهٔ یونانی از دو بخش تشکیل شده است؛ -Philo به معنی دوستداری و sophia- به معنی دانایی.
اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: "آیا تو فرد دانایی هستی؟" وی پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم."
بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است. در این زمینه نگاه کنید به: اطلاعات تکمیلی درباره واژه فلسفه.
فلسفه را میتوان در یک واژه مختصر نمود و آن "چرا" است. برای امتحان شروع کنید و به ابتدای هر چه که به ذهنتان میرسد یک "چرا" اضافه نمائید؟ خیلی زود و به راحتی به معجزه این سه حرفی کوچک پی خواهید برد! و آغاز تفکر را لمس خواهید نمود. اصولاً فلاسفه کسانی هستند که جهان را از پس این علامت "؟" مینگرند. در واقع فلسفه دستگاه آفرینش، تفکر است و این کار را براحتی با منطق سوال و پرسش محقق میسازد.
فلسفه، تفکر است. تفکر درباره کلیترین و اساسیترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آنها روبه رو هستیم. فلسفه هنگامی پدیدار میشود که پرسشهایی بنیادین درباره خود و جهان میپرسیم. سوالاتی مانند:
و دهها پرسش مانند این پرسشها.
چنانچه در این سئوالات میبینیم، پرسشها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به چنین موضوعاتی، پرداخته نمیشود. مثلاً هیچ علمی نمیتواند به این پرسش که واقعیت یا حقیقت چیست و یا این که عدالت چیست، پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
موضوع فلسفه، یعنی این امر که فلسفه به چه مسائلی نظر دارد و چه حیطهای از شناخت را در بر میگیرد و کدام عرصه را مورد مطالعه قرار میدهد و در نتیجه جای فلسفه در طبقه بندی علوم کدام است؟
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کرده است. فلسفه در دوران باستان (علم علوم) بود، جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستیهای انسان در زمینههای مختلف به شمار میرفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشتههای علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینهها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیق تر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنیها متنوع تر و ژرف تر، علم غنی تر و پر دامنه تر گردید. از آن علم(جامع کل) جدا شدند. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیر زمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده میشود هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانهای (اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آنجا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدنها و مستقل شدنها به (هیچ) تبدیل نشد. و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیق ترصورت میگرفت و علوم مشخصه جدا میشد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود و پیرایهها را به دور افکند ـ جوهر واقعی فلسفه به مثابه علمی قائم به ذات روشن تر و پاک تر جلوه گر میشد. موضوع مشخص فلسفه بدین ترتیب هر چه متبلورتر و برجسته تر گردید که عبارت است از علم مربوط به عامترین قانون مندیهای جهان هستی و شناخت انسانی و رابطه بین آن دو، عامترین روابط و مناسبات بین اشیاء و پدیده ها.
همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دورانهای تمدن باستانی و حتی قبل از دانشهایی نظیر فیزیک و زیستشناسی و زمینشناسی پدید شده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگر چه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبوده است ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما زیر تأثیر اندیشههای معین فلسفی و جهان بینی مربوطه جریان یافته است. این تأثیر امروزه تماما پیدا و نیرومند است. هر مسئله جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولت ها، احزاب، مبارزه طبقات و گروهها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین میگذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ بدانها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه میبینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه در آن میگذرد داریم، از چه پایگاه فلسفی به آنها مینگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راه حل آنها بلکه شیوه برخورد به آنها و نحوه طرح آنها نیز وابسته است به همین دید معین، به همین پایگاه فلسفی ـ شالوده تئوریک هر جهان بینی.
برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان میدهد که فلسفه از آنجا که عامترین قانونمندیهای جهان را مطالعه میکند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانشهای طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضرور دارد.
یک ویژگی عمدهٔ موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخهای جدیدی به این مسائل ارائه میگردد.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکریی است که انسان را قادر میسازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادیترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف میکند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین پیدایش خود، دانشی مقدس و فرابشری تلقی میشد و آن را علمی الهی میدانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی میگوید: "فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی".
مارکس، هگل را پایان فلسفه میداند. سپس میگوید که «فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشته اند. اما مسئله بر سر تغییر آن است». از یک دیدگاه، به نظر میرسد با این جملهٔ مارکس تکلیف فلسفه معلوم شده است. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.
همان طور که گفته شد، اساساً فلسفه از نخستین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق میشد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است (یعنی زندگانی درست)، بود.
فلسفه در آغاز، شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرنها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانشها میدانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم تقسیم میگشت :فلسفه نظری و فلسفه عملی.
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم میگشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل (پایین تر) نامیده میشد.
فلسفه عملی نیز از سه بخش تشکیل میشد: اخلاق، تدبیر منزل و شهرداری (سیاست مُدُن). اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود، دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی کشورداری (تدبیر امور مملکت) بود.
برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو بیست وچهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را (علم هر آنچه وجود دارد) یا علم درباره (وجود آنچه هست، یعنی جهان در مجموع خود تعریف کرد .
بسیاری از فلاسفه ماتریالیست کوشیدهاند خصلت و سرشت جهان واقعی را دریابند و قوانین شناخت آن را درک کنند و بدین ترتیب به سوی د رک درست موضوع فلسفه گرایش داشته اند. عمدهای از فلاسفه ایده آلیست نیز سهمی در دقیق کردن موضوع فلسفه و نزدیک شدن به مفهوم درست آن داشته اند. اما فلسفه قبل از مارکسیسم نتوانست درست و دقیقا تعیین کند که فلسفه چه مسائلی را باید مطالعه کند یعنی نتوانست موضوع فلسفه را به درستی فرموله کند. زیرا تعیین موضوع فلسفه تنها زمانی ممکن میشد که خود فلسفه به یک علم تمام عیار بدل میگشت. فلسفه قبل از مارکس چنین علمی نبود اگر چه گنجینه گرانبهایی از اندیشهها و نظریات فلسفی و طرحها و سیستمهای داهیانه را فراهم آورده بود. در این گنجینه عناصر و نکاتی بود که بعدا در تعریف موضوع فلسفه وارد شد.
برای مکاتب ایده آلیستی به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی ماوراء انسانی میدانستند وچون در جستجوی رابطه خالق و مخلوق بودند از موضوع فلسفه دور میشدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود میشود. در عصر ما که دوران زوال سرمایه داری است اندیشه پردازان بورژوایی که دچار بحران فکری هستند بیش از پیش از تعیین موضوع فلسفه عاجز میمانند. عدهای به بهانه اصالت علوم مثبته (علوم مشخص) فلسفه را نفی میکنند و میگویند با مرزبندیها ومشخص شدن علوم مثبته دیگر جایی و نقشی برای فلسفه باقی نمانده واین چنتا خا لی شده است. برخی دیگر میگویند حداکثر کاری که برای فلسفه باقی مانده بحثهای منطقی درباره جملات، زبان و ارزش محتوی آن است. ایده آلیستها ی معاصر گاهی (حالات روحی) و گاه (جوهر شخصی فردی) و گاه ((نیروی اراده انسانی)) و امثال آن را موضوع فلسفه قرار میدهند. بسیاری دیگر هم اصلا حاضر به بحث پیرامون مسائل هستی جهان خارجی و ماهیت واقعیت مادی و قوانین عام حرکت ومسائلی از این قبیل نیستند.
در حکمت کلاسیک ایران پیرامون موضووع فلسفه به ویژه این عقیده رایج بود که هدف نهایی فلسفه شناخت آن حقیقت ثابت و لایتغری است که تبدل و تکثر در آن راه ندارد. به قول فارابی حکیم معروف فلسفه عبارت است از ((معرفت خالق است و خالق واحد، غیر متحرک و علت فاعله برای تمام اشیاء است)). به نوشته خواجه نصیرالدین طوسی فیلسوف نامدار ((حکمت چیزی جز راه وصول به کمال نیست. حکمت در عرف اهل معرفت عبارت از داستن چیزهاست چنان که باشد، قیام نمودن چنان که باید، بقدر استطاعت، تا نفس به کمالی که متوجه آن است برسد)) در بررسی موضوع فلسفه اندیشه ایرانی قرون وسطایی به ((مسئله ابداع و خلقت و صدور متکثر از واحد)) و مسائل ((علم اخلاق)) و رفتار بشر در برابر پروردگار و در برابر همنوع و مسئله معرفت میپرداخته است .
جهان آكنده از زيباييست
از زمين ِ زير پاي
تا آسمان ِ بالاي سر
و از ابر و موج
تا كاغذ ِ ابر و باد
و از بيرنگي ِ عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
از تقارن ِ مهيب ِ شير
تا لطافت ِ نگاه ِ آهو
از افسون ِ نظم
تا نظام ِ بي نظمي
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان ِ عالم است
تا نسيم ِ شعر
كه بيد مجنون ِ دل را پريشان مي كند

كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان ِ فاخته ساز
كه كو، كو؟
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
كه چون
پنجه ي آفتاب جامي از شراب ِ نور بدست جهانيان مي دهد
دل آدمي
اگر چه دهكده ي عالم جايگاه ِ آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه ي عشق است
آنجا، چون اطاق هزار آئينه ي زليخا
به هر سو بنگرد
جز جمال ِ يوسف
و يوسف ِ جمال چيزي نمي بيند
تا نقش ِ تو در ديده ي ما خانه نشين شد
هرجا كه نشستيم، چو فردوس ِ برين شد
(مولانا)
از خيال ِ تو به هر سو كه نظر مي كردم
پيش ِ چشمم در و ديوار مصور مي شد
(سعدي)
مراد ِ دل ز تماشاي باغ ِ عالم چيست؟
بدست ِ مردم ِ چشم، از رخ ِ تو گل چيدن
(حافظ)
اگر به نصيحت مولانا كه گفت:
جمال ِ صورت ِ يوسف ز وصف بيرونست
هزار ديده ي عاشق به وام خواه، به وام
عاشقان حـُليه ي جمالش
كه به تحير منسوبند
ديده ي عشق وام كني
و به تماشاي جهان پردازي
جهاني ديگر بيني
پر از فرشته
پر از رقص
پر از آواز
پر از نقاشي
پر از تنديس هاي آسماني
و چون ”هادلوك ِ ليس“ خواهي گفت:
زندگي رقصيصت بسوي خداوند
گر چشم ِ پاك ِ عشق بگشايي بعالم
وز خاك ِ كوي دوست يابي توتيــــــــا را
هر ذره را رقصان به مهر ِ دوسـت بيني
وز شوق ِ دائم جنبش ِ ارض و ســـما را
سرتاسر از غيب و شهود ِ مـُلك ِ هستي
فوج ِ ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را
بيني نشسته بر فراز ِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گيا را
(الهي قمشه اي)
روزي بيايد
و آن روز دور نباشد
كه آدميان بدين نگاه در هم بنگرند
و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد
در ديده ي يكديگر ببينند
و با هم مهربان شوند
آميختن طبيعي رنگها
چون پيوند عاشقانه ي انسانها زيباست
رنگ آبي، رنگ خاكي را در آغوش مي گيرد
چنانكه آسمان زمين را
و از اين پيوند
درخت و سبزه و گل و گياه و درياچه و جويبار پديد مي آيد

نقاش
همچون باد
برنگهاي گزيده ي خويش مي وزد
و از اين وزش بر درياي كوچك ِ رنگ
موجها و حبابها پديد مي آيد
و دشت و صحرا و برف و بوران و طوفان
نقش مي شود
چنانكه در طبيعت
نقاش
نقطه اي از رنگ را
همچو موج وسعت مي دهد
و چشمي پديدار مي شود
چشمي بر آسمان كوير
چشمي در زير ِ زمين
چشمي بر لب دريا
و يا چشمي كه چون خورشيد از زمين مي رويد
طبيعت
همان نقاش پنهان
با قلم موي باد و باران
و جنبش خاك و گردش افلاك
هر دم هزار نقش بر بوم زمين و آسمان مي آفريند
كه نقاشان جهان حيران مي شوند كدام
نظم و هماهنگي ِ مرموز
و پنهان ِ منحني ابرها و
نيمرخ هاي پر دندانه ي كوهها
و رقص گستاخ و بي خيال امواج را
زيبايي بخشيده است؟
چه نظامي
بر بي نظمي كوه و ابر و دريا فرمان مي راند؟
كه هزار ماني ِ نقاش را در سلسله ي گيسوي پريشان خود اسير كرده است؟
آيا مي توان آنچه را باد بر بوم ِ كوير نقش مي كند
بر بوم ِ كاغذ آورد؟!
با همان شفافيت رنگ
و بي خيالي ِ طرح

آيا مي توان در هنر
طبيعتي ديگر آفريد
كه با همان قوانين طبيعت الهي شكل گيرد؟
آيا مي توان خط ِ مشيت الهي را در طبيعت يافت و در هنر دنبال كرد؟
و دانست كه هر چه آن خسرو كند شيرين بود؟
آيا مي توان شعري به زيبايي ِ يك درخت گفت؟

و نقشي بزيبايي يك سنجاب كشيد؟
و صدها كافر را مجاب كرد و گفت:
مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد
كه كفر از شرم ِ يار ِ من، مسلمانوار مي آيد
اين نقاشيهاي كوچك
شايد برقي رنگ پريده باشند
از اين سـُوداها و انديشه ها
و شايد
هيچ نباشند.

دكتر حسين الهي قمشه اي
(كتاب مقالات - صفحه ي 357)
اين عكس توسط ناسا با تلسكوپ هابل در سال ۲۰۰۳ ميلادی گرفته شده :

و در ماه می سال ۲۰۰۳ با عنوان چشم خدا بر روی سايت ناسا قرار گرفت.
با اين عكس مقايسه كنيد :

به نظر من يكی از زيباترين عكسهای نجوميه. نظر شما چيه ؟
هاوکينگ از ناتواني تا دانايي

«من اشتباه کردم و 30سال گذشته را با برداشت نادرستي از سياهچاله ها پشت سرگذاشته ام.»
اين جملاتي بود که استفان ويليام هاوکينگ در هفدهمين کنفرانس بين المللي گرانش و نسبيت عام (GR17) که در دوبلين ايرلند جنوبي برگزار مي شد، به زبان آورد.
از چند روز پيش از آن ، جامعه کيهان شناسان جهان با بي صبري منتظر سخنراني وي بودند. دبير اين گردهمايي جهاني اعلام کرده بود استفان در آخرين دقايق باقيمانده از فرصت ثبت نام در اين کنفرانس سود جسته و با ارسال نامه اي به وي اعلام کرده که موفق به حل پارادوکس اطلاعات سياهچاله (Black hole Information Paradox) شده است و قصد دارد در باره آن در اين کنفرانس سخن بگويد و بدين ترتيب زماني يکساعته براي وي در نظر گرفته شد تا او بتواند 31 تير ماه فرمول بندي جديد خود از سياهچاله ها را ارائه کند.
استفان ويليام ، هشتم ژانويه سال 1942، دقيقا 300 سال پس از روزي که گاليله ديده از جهان فرو بسته بود در خانه اي کوچک در شمال لندن به دنيا آمد.
بعدها و زماني که نام او مرزهاي دانش را درنورديد هميشه از تقارن تولدش با سالگرد وفات گاليله به عنوان تصادفي اعجاب انگيز ياد مي کرد که او را به گذشته اي پر افتخار ارتباط مي دهد.
زمان جنگ جهاني دوم ، خانواده هاوکينگ براي در امان ماندن از آتش جنگ به منطقه آکسفورد مهاجرت کردند، اگرچه علاقه اوليه استفان به يادگيري رياضيات بود، اما به دليل اين که کالجي که در آن تحصيل مي کرد در اين رشته محصل نمي پذيرفت به تحصيل در علوم فيزيک پرداخت و بعد از آن بود که مجبور شد براي ادامه تحصيل ، در زمينه مورد علاقه ديگرش يعني کيهان شناسي که در آن زمان در کالجهاي آکسفورد تدريس نمي شد، عازم کمبريج شود؛ جايي که افتخارات بي نظيري را براي استفان به همراه آورد.
پس از آن که آموزش هاي خود را با سختيهاي فراوان به پايان رساند از سوي دپارتمان رياضيات کاربردي و فيزيک نظري دعوت به همکاري شد و خيلي زود توانست به کرسي دست يابد که سال 1663 در اين دانشگاه بنيان گذاشته شده بود.
اين کرسي پيش از هاوکينگ از آن نيوتون بود و پس از آن تنها دايراک ، فيزيکدان برجسته توانسته بود آن را در اختيار بگيرد.
هاوکينگ که در حال نبردي نفسگير با خود بود به اين موفقيت مهم دست يافت و به عنوان استاد کرسي لوکسيان پروفسور رياضيات کمبريج انتخاب شد.
اوسالهاي بعد به کار روي نظريات مربوط به يکي از مرموزترين اجرام عالم يعني سياهچاله ها پرداخت و در عين حال سعي کرد پيچيده ترين مفاهيم جهان را با زباني ساده براي مردم بيان کند که از جمله مهمترين کارهاي وي در اين زمينه نگارش کتاب تاريخچه مختصر زمان از سوي اين فيزيکدان پرافتخار جهان است.
اما داستان زندگي هاوکينگ از دريچه ديگري غير از موفقيت هاي علمي اش و سعي در باز کردن رازهاي بسته مرموزترين و ناشناخته ترين اجرام جهان نيز مورد توجه است.
هاوکينگ به خاطر مي آورد هيچ گاه در دوران کودکي و مدرسه ، دانش آموز فعالي نبوده و حتي معلمان از دستخط بد او به ستوه آمده بودند؛ اما با ورود به دانشگاه اوضاع فرق کرد و وي علاقه خاصي به فعاليت هاي بدني نشان داد و حتي در يکي دو رشته ورزشي در سطح دانشگاه به موفقيت هايي هم دست يافت ، اما در همين هنگام و از اواخر 19 سالگي علايم مشکوکي از ضعفهاي غير طبيعي در او به چشم خورد.
پزشک خانوادگي ، وي را به يک متخصص معرفي کرد و بدين ترتيب استفان در بيست و يکمين سالگرد تولدش عازم بيمارستان شد تا مجموعه اي از آزمايش ها را پشت سر بگذارد.
عکسبرداري ها و نمونه برداري از عضله هايش پزشکان را متوجه بيماري وحشتناکي کرد که در حال پيشروي و غلبه بر استفان بود.
اگر چه اوايل به او گفتند مشکل از کمبود ويتامين ناشي مي شود؛ اما خيلي زود مجبور شدند حقيقت را به استفان 21ساله که در حال سپري کردن دوره تحصيلي خود در کمبريج بود، بگويند.
وي به بيماري فلج اعصاب محرک عضلاني مبتلا شده بود. اين بيماري کم کم تمام بدن اورا فرا مي گرفت و سرانجام او را از پاي در مي آورد. پزشک معالج به او پيشنهاد کرد به کمبريج برگردد و تحقيقاتش را ادامه دهد.
استفان انگيزه زيادي براي ادامه فعاليت نداشت چون بعيد مي دانست حتي آنقدر زنده بماند که بتواند دکترايش را بگيرد.
کسي نمي داند چه اتفاقي افتاد و حتي خود استفان هم نمي داند دقيقا چه بر او گذشت که تصميم گرفت تا آنجا که مي تواند بکوشد زندگي معمولي را علي رغم ناتوانايي هايش تجربه کند.
وي کم کم توانايي عضلاني خود را ازدست مي داد و رفت و آمد به دانشگاه برايش سخت تر مي شد. در همين شرايط بود که با دختري به نام جين وايلد آشنا شد که خود استفان معتقد است همين آشنايي باعث تحول زندگي و تبديل شدن او به پروفسور هاوکينگ اين روزها شده است.
آنها با هم ازدواج کردند و استفان توانست خانه اي را با کمک والدينش در نزديکي کالج خود تهيه کند. کم کم و با افزايش فعاليت هاي استفان ، بيماري او هم گسترش مي يافت و جين مجبور بود براي او پرستار بگيرد تا در کارهاي شخصي به او کمک کند.
کم کم هاوکينگ توان حرکتهاي اصلي خود را نيز از دست مي داد و مجبور بود براي حل و نقل از صندلي چرخدار استفاده کند.سرانجام بيماري به قدرت تکلم او نيز آسيب رساند و وي را از توانايي حرف زدن نيز محروم کرد.
يکي از دوستانش براي او يک برنامه اکولايزر فرستاد که با نصب روي يک رايانه خانگي وي را قادر مي کرد تا باانتخاب کلمات مناسب با کمک موس متن مورد نظر خود را به صدا تبديل کند.
او ابتدا فقط مي توانست هردقيقه 15 کلمه را ساماندهي کند، اما اين شرايط هم پايدار نماند و وي توانايي حرکت دستان خود را نيز از دست داد.
اينک نظريات جنجالي او آنقدر معروف شده بود که مهندسان به فکر ساخت ابزار ويژه اي براي او بيفتند و به همين دليل يک صدا ساز ويژه براي او تدارک ديدند؛ صدا سازي که مي توانست با دنبال کردن حرکت چشمان استفان (که جزو معدود اعضاي بدن استفان به شمار مي رود که هنوز سالم است) کلمات مورد نظر او را شناسايي و اعلام کند.استفان با قبول بيماري اش و در عين حال با مبارزه با آن توانست گامهاي بلندي بردارد که شايد بسياري از افراد سالم از برداشتن آن عاجزند.
او زماني که پروژه و تحقيقي را شروع مي کند مطمئن نيست تا پايان آن زنده بماند، اما با جديت کارش را دنبال مي کند. اين معلوليت باعث کاهش فعاليت هاي علمي او نشده است.
او تدريس مي کند و با شاگردانش بر سر مسائل مختلف به بحث مي نشيند. غير ازمقاله هاي علمي ، براي عموم مردم کتاب مي نويسد و با برگزاري سخنراني خود را در قالب يک دانشمند تمام عيار به جهان معرفي مي کند.اکنون تقريبا تمام اعضاي بدن استفان از کار افتاده اند، اما مغز او و اراده او جهان را به تحسين واداشته است.
او قرار بود اندکي پس از بيست و يکمين سال تولدش تسليم مرگ شود، اما اکنون در 62 سالگي خود دست به تغييرات بنيادي در دانش کيهان شناسي مي زند و به قول يکي از پزشکانش با اسير کردن مرگ در يک سياهچاله مانع از نزديک شدن او به خود مي گردد؛ اگرچه خود او نظر ديگري دارد و معتقد است تنها چيزي که نبايد در زندگي گم کرد اميد است و هاوکينگ هنوز هم با اميد به کار ادامه مي دهد.
GR17
سال 1974 استفان هاوکينگ با بررسي رياضياتي سياهچاله ها متوجه نکته بسيار عجيبي شد.
دريافت اين اجرام مي توانند نوعي تابش که بعدها به تابش هاوکينگ معروف شد از خود بروز دهند، اما اين تابش با ديگر تابشها متفاوت است و بلافاصله پس از آن که بخواهد از افق رويداد خارج شود تمام اطلاعات خود را ازدست مي دهد.
اين تابش بر اساس اصول مکانيک کوانتومي بايد داده هايي از ماهيت جرم تابش کننده (سياهچاله) را با خود به بيرون حمل کند براساس محاسبات هاوکينگ ، اين تابش هيچيک از اين اطلاعات اساسي را همراه نداشت و تمام اين اطلاعات به نوعي گم مي شدند.
اين مساله غير عادي موجب بروز پاردوکسي به نام پاردوکس اطلاعاتي سياهچاله شد. اين نظريه هاوکينگ نتيجه ثانويه اي نيز به همراه داشت و آن اين بود که به هيچ عنوان نمي توان از سرنوشت اجرامي که درون سياهچاله سقوط مي کنند اطلاعاتي به دست آورد و درباره آينده آنها اظهار نظر کرد.
مدت 30 سال بسياري از دانشمندان تلاش کردند تا بتوانند اين پارادوکس را حل کنند، اما کوشش آنها با شکست مواجه شد.
چندي پيش حتي هاوکينگ با يکي از استادان دانشگاه کالتک به نام جان پرسکيل بر سر اين که اين پارادوکس هيچ گاه حل نخواهد شد، شرط بندي کرد.
تقريبا همه مطمئن شده بودند اين مساله تا سالها حل نشده باقي خواهد ماند، اما شايد تعداد اندک افرادي هم که خوشبين بودند اين مساله بزودي حل شد باور نمي کردند بنيانگذار اصل اين پاردوکس اقدام به حل آن کند.
دوشنبه 29 تير ماه بانو ماري مک آليس ، رئيس جمهور جمهوري ايرلند عازم کنسرت هال شهر دوبلين شد تا بزگترين گردهمايي دانشمندان و محققان عرصه گرانش و نسبيت عام را که امسال در دوبلين برگزار مي شد، افتتاح کند؛ اما هنگامي که عالي ترين مقام سياسي ايرلند به بيش از 600 دانشمند برجسته جهان که از 48 کشور مختلف گردهم آمده بودند خوشامد مي گفت ، هم او و هم همه دانشمندان مي دانستند که اين کنفرانس به دليل نامه کوتاهي که استفان در آخرين دقايق مهلت درخواست زمان براي سخنراني به دبير همايش فرستاده بود از اهميت دوچنداني برخوردار است و شايد بيش از همه ، مک آليس خوشحال بود که اين سخنراني در هفدهمين کنفرانس بين المللي گرانش و نسبيت عام (GR17) که کشور او ميزبان آن است ، ايراد مي شود.
هاوکينگ در نامه کوتاه خود اشاره کرده بود که موفق به حل پارادوکس اطلاعاتي سياهچاله ها شده است و مي خواهد در اين کنفرانس به توضيح رياضياتي آن بپردازد.
استفان ويليام هاوکينگ سرانجام روز چهارشنبه 31 تيرماه مقابل 600 دانشمند کنجکاو و درحالي که حضور در جلسه سخنراني وي تنها براي دانشمندان در نظر گرفته شده بود، حاضر شد و درحالي که روي صندلي چرخدار خود بسيار شکسته تر از زماني که پارادوکس را سال 1974 مطرح مي کرد، به نظر مي آمد با کمک يک رايانه سخنگو سخنانش را آغاز کرد.
«من اشتباه کردم و 30 سال گذشته را با برداشت نادرستي از سياهچاله ها پشت سر گذاشته ام.» وي سپس به توضيح فرمول بندي جديد خود درباره سياهچاله ها پرداخت.
وي با کمک از رياضياتي بسيار پيشرفته نشان داد که در سطح افق رويداد اعوجاجات کوانتومي شکل مي گيرد و سپس با کمک از اصل عدم قطعيت هايزنبرگ ثابت کرد وجود اين اعوجاجات به بخشي از تابش هاوکينگ اجازه مي دهد تا برخي بسته هاي اطلاعاتي را با خود به خارج حمل کند.
اين مساله بدين معني است که اين توانايي را پيدا کرده ايم تا درباره اتفاقاتي که درون يک سياهچاله رخ مي دهد اظهار نظر کنيم و درباره آينده و سرنوشت اجرامي که به درون آن سقو ط مي کنند حرف بزنيم.
اين دستاورد بسيار بزرگي براي دانش کيهان شناسي به شمار مي رود.قرار است بزودي متن کامل سخنراني هاوکينگ در مجلات علمي و روي شبکه جهاني اينترنت منتشر شود.
مطمئنا در ماههاي آينده بحثهاي زيادي در خصوص اثبات جديد هاوکينگ مطرح خواهد شد و اگر اين نظر مورد قبول جامعه کيهان شناسان جهان قرار گيرد خود باعث باخت شرط بندي معروفش شده است.
اينک استفان ويليام هاوکينگ در هفتمين دهه زندگي اش است وهنوز به افقهاي نويني چشم دارد که ممکن است به وسيله او مورد بررسي و اکتشاف قرار گيرد.
هاوکينگ صرف نظر از رد يا قبول نظريه اخيرش به وسيله مجامع علمي نمونه اي است از آنچه توانايي يک انسان مي ناميم.
استفان در حالي که محکوم به ادامه حيات روي يک صندلي چرخدار کوچک است ، سوداي حل رازهاي عالم بزرگ مقياس را در سر دارد و آن گونه که خود هميشه يادآوري مي کند آموخته است که نا اميد نشود.
منبع : روزنامه جامجم
|
عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده. در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم. یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن! حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....
ما اول توی بهشت بودیم. گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود. بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم ِ ترکیب. فکر نکن که دیگه تموم شد. ما هنوز هم داریم میوه می خوریم! اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف. البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.
بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم! بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم.
زشت ترین چیزهای دنیا از نبودن سرچشمه میگیره و زیباترین چیزها از بودن ناشی میشه. وقتی به یکی بگن تو هیچوقت نمی میری، اصلا نمی تونی بمیری، ببینین چقدر شاد میشه. پس "بودن" و "شادی" از یه جنسه. به قول مولانا:
شما شبها که می خوابین آیا می ترسین برین توی رختخواب؟ چرا نمی ترسین؟ چون می دونین قراره فردا صبح بیدار بشین. از این اعتماد انسان جوان میشه. مرحوم ِ پدر اشعار ِ پیریشون از اشعار جوانیشون جوانتر بود. این شعر رو پدر در هفتاد سالگی گفتن:
تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاهه. اشکال ِ کار ِ ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شیم، قد ِ ما از سقف ِ آسمان بلندتره که گفت: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر َ مقام ِ شخصی ِ ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام ِ خداست که این مقام رو می تونیم پیدا کنیم. الله الصمد. یعنی خدا بی نیازه. مثل دریا که به کف و موج وابستگی نداره اما کف و موج به دریا وابسته اند و بی دریا، اونا هم وجود ندارن.
برای بلند شدن باید دعا کرد. دعا رو دست کم نگیرین. کسی که دعا می کنه رو هم دست کم نگیرین. دعا یعنی استجابت. همون موقع که دعا می کنی مستجاب میشه. تمام نیروهای درونت بسیج میشن. نیروهایی که در خواب بودن بیدار میشن و هم هدف میشن. آخه خیلی چیزها در وجود ِ ما خوابیده و دعا یعنی بسیج ِ نیروهای درون.
خدا کیه؟ خدا کسیه که هیچوقت، از قبل از ازل تا بعد از ابد، به خواب نمیره. ما چکار کنیم که به خواب نریم و نیروهای به خواب رفته مون بیدار شن؟ اهل ِ معرفت خوابشون هم عین بیداریشونه. خیلی از جوابها رو در عالم ِ خواب پیدا می کردن. اگه خواب به معنی بی خبری باشه، این خواب که دیگه خواب نیست. به نیایشهای فردوسی نگاه کنین:
یعنی عقل ِ تو در ترازوی احدیت است. ما با این عقل نمی تونیم به او برسیم چون راهی به شناخت ِ او نداره.
همه ی عقلها وقتی به او رسیدن، عقلشون رو انکار کردن و گذاشتنش کنار و یه نظر اون جمال رو دیدن. خود ِ کانت هم از راه ِ عشق و محبت فهمید خدا هست. کانت نوکری داشت که پیرمرد ِ مسنی بود. خود ِ کانت هم خیلی فقیر بود طوریکه یکدونه پیرهن داشت که وقتی میشستش، اونقدر بیرون نمی رفت تا اون خشک بشه. یه لا قبا بود. حالا حساب بکنین که چنین آدمی چقدر می تونه به نوکرش پول بده. این پیرمرد هم زن و بچه داشت و خیلی هم محتاج بود، اما هر ماه نصف حقوقش رو به یه زن بسیار فقیری می داد که چندتا بچه ی قد و نیم قد داشت. کانت که از این موضوع مطلع شد از خودش سؤال کرد:
اگه خوب فکر کنین همین دو سؤال معاد رو اثبات میکنه. هر کس می شنوه فلانی گذشت کرده از حقش میگن: چه جوانمردی! هرکس رفتار پوریای ولی رو می بینه، با این وجود که او زمین خورد میگه چه بزرگی و مقامی.
نظامی یکجایی اعجاز کرده. اومده ده جلد کتاب فلسفه ی نوشته شده توسط هگل رو یک بیت کرده. مفهوم این بیت شعر اینه که میگه:
به این تصویری که نظامی براتون طراحی کرده خوب نگاه کنین. آدم دچار حیرت میشه از عظمت ِ این شکوه و جسارت.
والت پیتمان بعد از خوندن ده جلد اثار هگل هم میگه:
نظامی در مخزن الاسرار میگه:
عقل وقتی باریک میشه می تونه به جواهرات دسترسی ÷یدا کنه. کسی دیدین تا حالا جواهر رو به طناب ِ رخت آویزون کنه؟ انشتین هم همینو میگه. میگه من عقلم رو باریک می کنم تا بتونه ایده ها رو بگیره و ایده ها از جانب خدا به من می رسند. Ideas come from God.
بحث دیالکتیک چی میگه؟ میگه عالم همیشه در جنگه و همه جا کشمکشه. اینها تفسیرهای جدیدی از نظریات کهنه. نظامی هم این رو می دونسته و بهش جواب داده. گفته:
این بحث میگه: در هر جنگی یک چیز ثالثی خلق میشه که از هردوتای قبلی کاملتره. این یه جور تکامله. اینها اونقدر تکامل پیدا میکنن تا به کاملترین که خدا باشه میرسن. نظامی هم این بحث رو گفته اما همه رو با هم صلح و آشتی داده و گفته که نمی بینین که همه دارن خدا رو ستایش می کنن. بله اگه خدایی نبود اونوقت همه چیز با هم در جنگ بودن اما حضور دائمی ِ خدا در همه چیز نقطه ی پایانی به همه ی جنگها و کشمکشهاست.
این ابیات نشون میده که تمام بزرگان ایران مثل نظامی به این مرحله به مرحله تمامل صلح آمیز اعتقاد داشتند. پس این نظریات جدید هیاهوهای جدیدی برای نظریات ِ کهنیست.
انشالله که سالک ِ راه ِ حق بشیم... بازنشست نشیم...
برنامه بریزین برای هر ساعت ِ زندگیتون. برنامه ریزی خودش عمر ِ آدم رو طولانی میکنه. بدن ِ ما به برنامه ریزی در راه ِ عشق پاسخ مثبت میده. در هفتاد سالگی بگو من میخوام یه کلاس جدید برم و چیز جدیدتز یاد بگیرم. تک تک ِ روزهایی که خدا بهتون میده یه معجزه ی بزرگه. زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.
سخنرانی دکتر الهی قمشه ای از شبکه ی چهارم سیما پنجشنبه ها ساعت 23 |
|
|
| دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای |
|
|
|
علیرغم فعالیتهای بسیار، برنامه روزانه پر تحرک و طبیعت خستگی ناپذیر ایشان و به رشته تحریر در آوردن بسیاری کتابها و مقالات و ایراد سخنرانی های متعدد در نقاط مختلف دنیا به نظر می رسد که در این دنیای پر هیاهو که سرشار از اطلاعات اغلب بیهوده و با تاریخ مصرف یکی دو روزه است، هنوز بسیاری از مشتاقان ادب و فرهنگ ندای درونی استاد قمشه ای را بگوش جان نشنیده اند. از دیدگاه دکتر قمشه ای امور دنیوی و روزمره زندگی از اهمیت ویژه برخوردار بوده و بخش گیرا و انکار نا پذیری از حیات انسان بر روی کره خاک را تشکیل می دهد. او می گوید مقصود عارفان از "دنیا" تنها فراموشی خداوند و ارزشهای معنوی الهی است و به گفته مولانا: چیست دنیا، از خدا غافل شدن نی قماش و خانه و فرزند و زن اما خوشتر آنکه لحظاتی چند از نگرانی اینکه وقت ندارم و ملال کارهای روزمره و اخبار مضطرب کننده جنگ و تنش و حوادث و اینکه بالاخره اوضاع فلوجه در عراق و موضع مارک لیتهام در مقابل جان هاورد، و اینکه جورج بوش به تونی بلیر چه گفته، قیمت بورس سهام و یااینکه بالاخره دیوید بکهم با چند زن مدل و غیره ارتباط داشته و و و ... براحتی بگذریم و با خیالی آسوده و فکری متمرکز با استاد قمشه ای کمی بیشتر آشنا شویم. بیوگرافی
حسین محی الدین الهی قمشه ای فرزند چهارم استاد فقید مهدی الهی قمشه ای و خانم طیبه تربتی در دی ماه 1318 (ژانویه 1940) در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائی، متوسطه و دانشگاهی را به ترتیب در دبستان دانش، دبیرستان مروی و دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران تا درجه دکتری (Ph.D. In Islamic Philosophy & Theology) به پایان برد و نیز تحصیلات حوزوی و سنتی (Liberal studies) را نزد پدر، و استادان دیگر دنبال کرد. پدر ایشان فیلسوف، مجتهد، شاعر و مترجم برجسته ای بودند و اولین و معتبر ترین ترجمه فارسی قرآن از کارهای ایشان میباشد. دکتر قمشه ای پس از پایان تحصیلات دانشگاهی به کار تدریس در دانشگاه تهران و سایر مراکز آموزش عالی در داخل و بعد ها خارج از کشور پرداخت و در کنار آن به تالیف و ترجمه در زمینه عرفان و ادبیات و زیبائی شناسی مشغول شد. وی در سال 1358 قریب یکسال نیز ریاست کتابخانه ملی ایران را عهده دار بود. تحصیلات حوزوی یا سنتی یا همان Liberal Studies شامل دوره کامل دروس و مباحث اسلامی میباشد از جمله: اخلاق(Ethics)، منطق(Logic)، فلسفه و کلام(Theology)، فقه اسلامی(Islamic jurisprudence) ، زبان و ادبیات عرب، ادبیات فارسی با تمرکز بر شعرای عرفانی منجمله نظامی، مولانا، سعدی، حافظ، و شبستری. ایشان دارای همسر و دو فرزند، یک پسر و یک دختر بنامهای شاهد و شادی می باشند. همسر ایشان دارای درجه دکتری در رشته علوم و صنایع غذایی بوده و استاد دانشکده پزشکی شهید بهشتی و موسسه علوم و صنایع غذایی و تغذیه و بهداشت میباشند. وی مولف و مترجم کتابها و مقالات در زمینه علوم غذایی نیز میباشد. دکتر قمشه ای شاغل هیچ شغل رسمی نیست و کارش بیشتر به تدریس آزاد در دانشگاهها و مراکز فرهنگی و تالیف و ترجمه کتاب گذشته و می گذرد. همه آموزش های او در ایران صورت گرفته و زبان انگلیسی، عربی، فرانسه و غیره را نیز در ایران آموخته است. ساکن تهران است و سالی یکی دو بار به مدت سه تا چهار هفته برای ایراد سخنرانی به کشور های خارج سفر می کند. وی در اکثر کشورهای اروپایی، کانادا، آمریکا، انگلیس، هند، تاجیکستان، و استرالیا (ملبورن، سیدنی، بریزبین) سخنرانی داشته است. ایشان به موسیقی ارادت خاص دارد و آنرا بیش از سایر هنر ها در سخنرانیهای خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشویق نموده است. او میگوید فرهنگ نور الهی است، از هرکجا بتابد آنجا مشرق است. پیام آور عشق، استاد قمشه ای، با خستگی ناپذیری تحسین بر انگیزش همواره پیک آشنایی ایرانی و غیر ایرانی با فلسفه و ادبیات غنی عرفانی ایران بوده و در این راستا در دانشگاههاو مراکز علمی فرهنگی بیشماری در ایران و خارج از ایران تدریس و سخنرانی داشته که از آن میان میتوان تدریس فلسفه، عرفان، ادبیات، و هنر در دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای ایران و همچنین دانشگاههای لندن، آکسفورد، هاروارد، پرینستن، و برکلی کالیفرنیا را نام برد. مجموعه سخنرانی های ایشان در Temenos Academy لندن بین سالهای 1994 تا 1996 در باره هنر و حکمت داستانسرایی در مثنوی، هفت داستان در زیر هفت گنبد از حکیم نطامی، عطار، و قرآن نیز نمایانگر اعتبار جهانی این فیلسوف عاشق می باشد. دکتر قمشه ای همچنین با هنر هایی چون نقاشی و موسیقی و خوشنویسی از نزدیک آشنایی دارد و گاهگاهی در زمینه خوش نویسی آثاری از او به نمایش گذاشته شده است. ایشان به موسیقی ارادت خاص دارد و آنرا بیش از سایر هنر ها در سخنرانیهای خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشویق نموده است. به قول یکی از موسیقیدانان هیچیک از سخنرانیهای دکتر قمشه ای نیست که در آن نکته ای در باره موسیقی نباشد. دکتر قمشه ای از حافظه درخشانی برخوردار است و به نظر می رسد که قرآن را تقزیبا از حفظ دارد و با مثنوی و حافظ و نظامی و فردوسی چنان است که گویی دیوان آنها در پیش روی او گشاده است و بخصوص گلشن راز شیخ محمود شبستری تماما در خاطر اوست. وی همچنین در ادبیات انگلیس و عرب نیز می تواند ساعتها از حفظ ، اشعار و قطعاتی را بازگو کند. دکتر قمشه ای اغلب روی این نکته تاکید دارد که اگر جاذبه ای در سخن او هست امتیازش به سعدی و حافظ و مولانا و بزرگان شرق و غرب باز می گردد و او تنها خود را توزیع کننده بخشی از فرهنگ جهانی در میان وارثان آن می داند. دکتر قمشه ای امیدوار است که نسل جدید با توجه به امکانات شگفت انگیز ارتباطی امروزه و با استفاده از آخرین پیشرفتهای تکنولوژیکی بتوانند چراغ فرهنگ جهانی را روشن نگه دارند و نصیحت فردوسی را بجای آورند که فرمود: به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بگرد و به هر کس بگوی در بیان پیوند بین عرفان و علم و تکنولوژی نظر ایشان، طبق سخنرانیهای مفصلی که در این زمینه داشته اند، این است که تکنولوژی حاکمیت انسان بر دیو های بیرونی یعنی نیروهای سرکش طبیعی است و عرفان حاکمیت انسان بر دیو های درونی مانند حرص و کبر و کینه و امثال آن است. بدین سان عرفان و تکنولوژی در هدف با هم بسیار نزدیکند و می توان و باید در میان غوغای تکنولوژی عارف نیز بود. جوانان
استاد قمشه ای معتقدند که جوانان با ارزش ترین سرمایه هر جامعه بوده و در این دنیای پر آشوب که رسانه ها و مراجع گوناگون باعث بوجود آمدن پدیده مضر انباشت و آلودگی اطلاعاتی گردیده اند، ما میبایست با تمام نیرو به یاری آنان شتافته و راهی نو در پیش پای آنها نهیم و صدایی و نوایی تازه به گوش آنها برسانیم تا حد اقل آنان حق انتخابی دیگر نیز داشته باشند. به همین سبب استاد قمشه ای طرحی برای پرورش فکری و فرهنگی جوانان در دست تهیه دارند با عنوان سرمایه گذاری فرهنگی. این طرح شامل خلاصه سازی کتابهای بزرگ جهان بر مبنای قضاوت منقدان بین المللی، ارائه مقالات و اشعار برجسته دنیا و معرفی شیوه های مطالعه برای کسب فرهنگ جهانی می باشد. کتاب 365 روز با سعدی ایشان از این گروه کتاب است که چاپ گردیده و کتابهای دیگر 365 روز در صحبت شکسپیر، 365 روز با ادبیات انگلیس (در قلمرو زرین)، 365 روز در صحبت مولانا، و 365 روز در صحبت قرآن نیز در دست چاپ می باشند. در کتاب 365 روز در صحبت قرآن علاوه بر ارائه و ترجمه و تفسیر امهات (آیات کلیدی) کتاب آسمانی، دایره وسیع تاثیر قرآن بر ادب پارسی نیز به اختصار خاطر نشان شده است. سخنرانی های وی که از کانال 4 تلویزیون ایران و بعضا از تلویزیون جام جم پخش می گردد نیز در میان جوانان طرفداران بسیاری دارد.
خوشنویسی از دکتر قمشه ای سخنرانی های تلویزیونی
استاد قمشه ای از حدود سی سال پیش یعنی پس از در گذشت شادروان مهدی الهی قمشه ای تاکنون در دانشگاهها و مراکز فرهنگی و فرهنگسراها به ایراد سلسله سخنرانی هایی در باره بزرگان ادب پارسی و مباحث زیبایی شناسی در هنر و فلسفه و اخلاق اجتماعی پرداخته است. سخنرانیهای اخیر ایشان، از سال 1997یعنی حدود هفت سال است که بصورت هفتگی از تلویزیون ایران پخش می شود. البته چنانچه اشاره شد سخنرانی ها برای تلویزیون یا مصاحبه و شرکت در برنامه های تلویزیونی یا رادیویی انجام نمی پذیرد بلکه پس از انجام سخنرانی در مراکز یاد شده تلویزیون ایران در صورت تمایل و با کسب اجازه سخنران آنها را پخش می کند. طبق آمار مجله سروش، سخنرانیهای ایشان پر بیننده ترین برنامه ها بعد از اخبار بوده و حتی از برنامه های ورزشی و سریال های تلویزیونی نیز بینندگان بیشتری دارد. از خصوصیات جالب این سخنرانیها تنوع بینندگان است که از نوجوانان تا سالخوردگان و از عامه مردم تا خواص را در مشاغل گوناگون و با مواضع اجتماعی و مذهبی متفاوت شامل می شود. اسلام
استاد قمشه ای اسلام را با دید عرفانی می نگرد و معتقد است که احکام دینی در همه ادیان الهی از جمله اسلام باید چنان تفسیر شود که با فطرت الهی انسان هماهنگ باشد. چنانکه در قرآن آمده است خداوند انسان را بر فطرت خود آفرید و پیامبر فرموده است هر چه شرع بدان حکم کند عقل نیز بر همان حکم خواهد کرد. زن از دیدگاه عرفانی
او در باره خانمها نظرات خاص عرفانی دارد از جمله اینکه زن در مقام معشوقی قرار دارد و مظهر معشوقیت و محبوبیت خداوند در روی زمین است. و به همین سبب در ادب تغزلی عرفانی پارسی همه جا معشوق مطلق که خداست در صورت زن وصف می شود و مقصود از دختر پادشاه چین و بت چینی یا دختر چینی جلوه و جمال الهی است. گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از گردش او گردش این پرده نبینی؟ تالیفات و مقالات و سخنرانیها
حاصل کار و تلاش خستگی ناپذیر استاد قمشه ای تاکنون مجموعه با ارزشی از صد ها کتاب و مقاله و سخنرانی بصورت صوتی و تصویری می باشد. برای فهرست کامل این مجموعه پر ارزش به وب سایت ایشان www.persianwisdom. رجوع نمائید. در ضمن دکتر قمشه ای وعده داده اند که پیش از بازگشت به ایران از استرالیا فهرست یکصد جلد کتاب ممتاز جهان را در اختیار کانون ایرانیان ویکتوریا قرار دهند. این لیست بزودی روی وب سایت کانون www.iranian-vic.org.au وهمچنین وب سایت ایشان در اختیار همگان قرار خواهد گرفت. تهاجم غیر فرهنگی
تفکر جهانی استاد قمشه ای نشئت از این اعتقاد می گیرد که "تهاجم فرهنگی" مشکل شرق نیست بلکه "تهاجم غیر فرهنگی" است که مشکل زاست. چه بسا فرهنگ اصیل غرب و همه کشورهای جهان می تواند مایه تعالی و رشد معنوی همگان باشد. چنانکه فرهنگ اصیل شرق نیز برای غربیان پیوسته سرچشمه الهام و معرفت بوده است. او میگوید فرهنگ نور الهی است، از هرکجا بتابد آنجا مشرق است و آن نور در سه جلوه ظاهر می شود که عبارتند از زیبایی، دانایی و نیکویی. جامعه با فرهنگ جامعه ایست که در آن به زیبایی و دانایی و نیکویی بیش از هر چیز بها داده می شود و ثروت و قدرت و دولت و مقام و منصب همه در خدمت این سه ارزش قرار می گیرند. پیام دکتر قمشه ای در همه سخنرانیهایش بر محور علم و هنر و اخلاق می گردد. تعریف ایشان از این سه ارزش متعالی چنین است که شناخت نظام و هارمونی عالم، علم است. احساس نظام و هارمونی و خلق و ارائه تناسبات تازه هنر است و عمل کردن بر طبق هارمونی های درون و بیرون اخلاق را تشکیل می دهد. هدف علم رسیدن به حقیقت و هدف هنر کشف و ارائه زیبایی و هدف اخلاق رسیدن به خیر و سعادت است و این هر سه یعنی حقیقت و زیبایی و خیر، سه جلوه از یک ذات هستند. آنچه خیر است زیباست و حقیقت دارد، آنچه زیباست خیر است و حقیقت دارد و آنچه حقیقت دارد خیر است و زیباست. شعر معروف زیر از جان کیتز (John Keats) انگلیسی که بخش اول آن از افلاطون گرفته شده مبین همین دیدگاه در فرهنگ غرب است: "Beauty is truth, truth beauty,"— that is all ye know on earth, and all ye need to know |
وصیت نامه داریوش کبیر
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود . هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد(چند قرن قبل از حضرت علی این کار را انجام داده و متاسفم که من تازه این موضوع را فهمیدم). هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است


حالا می خواهیم برسی کنیم که چرا اروپایی ها این کاریکاتور را کشیدند. نظر شما چیه؟ آیا این بخاطر رفتارهای وحشیانه و بدور از انسانیت مسلمانان نیست؟وقتی بن لادن خطرناکترین انسان روی زمین شناخته شده تمامی اعمال خود رو به آموزه های اسلام و پیامبر نسبت می دهد٬ آنها چه نتیجه می گیرند؟ وقتی در عراق ربایندگان سربازان و خبرنگاران خارجی را می دزدند و آنها را در حالی سر می برند که بلند ذکر الله اکبر و محمد رسول الله سر می دهند فیلم این ماجرا را برای شبکه های خبری می فرستند و آنها هم این فیلم ها را در اینترنت پخش می کنند٬ چه نتیجه ای می توان از این ماجرا گرفت ؟ وقتی تمامی بدبختی های جهان در حوزه کشورهای مسلمان دور میزنه٬ فقر ٬استبداد٬ استعمار٬ دیکتاتوری٬ رعایت نکردن حقوق شهروندی٬ نداشتن آزادی های اجتماعی٬ قبول نداشتن تساوی حقوق زن و مرد٬ نبود عدالت اجتماعی٬ ووو... .
آیا می توان نتیجه گرفت که دین ما دین رعفت و مهربانی ست؟آیا می توان نتیجه گرفت که پیامبر ما پیامبر صلح است؟ باز هم گلی به کوشهء جمال جهانیان که تا به حال حرفی در این مورد نزدند و اگر هم زدند یک عده محدود از جامعه بوده.
ولی در مورد مردمی که اعتراض می کنند هم باید بگم که آیا اینان همان مردمان کوفه٬ شام و حجاز و ... نیستند؟ اینان همانهای نبودند که امام علی در موردشان می گفت:((..... تابستان به جنگ می خوانمتان گرما را بهانه می کنید زمستان به جنگ می خوانمتان می گویید هوا سرد است مهلتی ده تا سرما فرونشیند ...... وای که از دستتان دلم خون شد.....)) اینان همان مردمانی نیستند که هزاران هزار نامه برای امام حسین نوشتند که بیا ما با تو بیعت می کنیم بعد پایانش را که شما می دانید. پس تاریخ نشان داده که رو این مردم نمی توان حساب کرد و این جمعیت کثیر هرگز باعث دل گرمی نخواهد بود.
محرم و انحرافات
باسلام. امروز سومین روز از ماه محرم است ماهی که در آن یکی از مهمترین اتفاقات حداقل تاریخ اسلام رخ داده٬ قیام امام حسین و حرکت او بسوی کوفه که به تبع آن یزید برای سرکوب این قیام دست به کار شد. در این نوشته من قصد بازخوانی تاریخ را برای شما ندارم و این بدین سبب است که ما بارها و بارها این داستان را شنیده ایم قصد من از نوشتن این نوشته هشدار به شما و خودم است که خیل عظیم انحرافاتی که به این واقعهء بس مهم و تاثیرگذار اضافه شده ما را از حقیقت این حرکت اصلاح طلبانه قافل نکند.
از واعظانی که از هر جا و هر چیز برای تکمیل حرف خود استفاده می کنند تا مرثیه سرایانی که حتی خود نیز به حرفهای خود اعتقادی ندارند . بخش دیگر انحرافات را می توان در وسایل و نوع عزاداری جست وجو کرد که سال به سال بیشتر شبیه به کارناوالهای شادی در ونیز و هامبورگ وپاریس و ... می شود. استفاده از طبل٬سایترام٬شیپور و ... هم در دسته های عزا داری امریست رایج و عادی. عزا داران نیز با حرکات موزون به زدن زنجیرهای چند کیلویی می پردازند٬ این کار برای آنها امری عادی و سالانه گشته و این در حالی است که حتی لحظاتی نیز برای ریشه یابی این حرکت وقت صرف نمی کنند. از سوی دیگر در این روزها می توان غلیظ ترین و زننده ترین آرایشها و پوششها را مشاهده کرد که حتی در طول سال نیز به مانند آن را نمی توان دید .
آندره ژید می گوید:
سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان مینگری
معنای دین
در یکسری مباحث قصد دارم تعریف دین اهمیت و انواع آن را برسی کنم لطفا مرا همراهی کنید
دین، باور به موضوعات ایزدی، فراطبیعی، یا مقدس است که به نیایش و پرستش می انجامد. به خود آن پرستش یا نمودهای نهادینه یا فرهنگی آن پرستش یا آمیزهای از این دو نیز دین میگویند.
واژههای دیگری مانند کیش و مذهب گاه به همان معنی دین و گاه به معنی زیرشاخههایی از یک دین بکار میروند.
از بزرگترین دینهای جهان میتوان از دینهای ابراهیمی نام برد. دین های ابراهیمی که همه از یک ریشه و منطقهی خاورمیانه سرچشمه میگیرند عبارتند از اسلام، مسیحیت و یهودیت. از دینهای بزرگ دیگر در جهان میتوان از بوداگرای، هندوگرایی و آیین کنفوسیوس نام برد. دینهای کهن فراوان دیگری نیز وجود دارد مانند زرتشتی گری، مانی گری، مهرپرستی و جز اینها.
واژه دین از واژه اوستایی دَئِنا ریشه میگیرد. خود واژه دئنا به ریشه کارواژه «دا» به معنی اندیشیدن و شناختن میرسد. در اوستا واژه دئنا به معنی دین و نیز نیروی ایزدی بازشناسی نیک از بد گزارش شده است. در زبان اوستایی و نیز پارسی میانه به همکردها (ترکیب ها)یی گوناگونی از این واژه بر میخوریم مانند: دین آگاهی، دین بُرداری (تبلیغ دینی)، دینکرد (کردار دینی)، دین یشت (نام شانزدهمین یَشت از یشتهای بیست و یک گانه اوستا) و جز اینها.
اهمیت دین
پیوند دین و انسان، پیوندی دیرین و پایدار بوده، اما این رابطه، در گذر زمان چه در وجه فردی دین و چه در بعد اجتماعی آن، همواره دستخوش تغییرات چشمگیری شده است. هرچند دین نقش و عملکردی همواره یکسان نداشته، اما از نخستین جوامع انسانی تا امروز، عنصری اساسی و بنیادین از هر اجتماع انسانی را تشکیل داده و یکی از اصلی ترین محورهای صف بندیها و دسته بندیها در درون جوامع یا تمایز ملل از یکدیگر بوده است. در جهان امروز نیز، به رغم همه اختلاف نظرها، مجادلات و مبارزات، مباحث و تفسیرهای متفاوتی که از ماهیت و وظایف دین به دست داده شده، به نظر نمی رسد که از اهمیت و میزان گسترش و حضور آن در حوزههای خصوصی و عمومی زندگی بشری کاسته شده باشد.
لزوم تحصیل معرفت:
احتمال وجود مبدا و معاد مستلزم لزوم جستجو و تحصیل معرفت دینی است , زیرا اگر جهان خالقی علیم و حکیم داشته باشد , و مرگ پایان زندگی انسان نباشد و خالق انسان از خلقت او هدفی داشته و برای او برنامهای مقرر کرده , و تخلف از آن موجب شقاوت ابدی باشد , فطرت و سرشت آدمی ایجاب میکند که به این احتمال هر چند ضعیف باشد , به حساب عظمت و اهمیت محتمل ترتیب اثر بدهد , تا کار را به وسیله تحقیق به نفی یا اثبات یکسره کند, چنان که اگر احتمال بدهد سیم برق اتصالی پیدا کرده , که بر فرض اتصال , زندگی او طعمه حریق میشود آرام نمی گیرد تا یقین کند خطری او را تهدید نمی کند.
مذهب، عامل احساس هویت
بر اساس پژوهشی که موسسه بین المللی نظرسنجی گالوپ، انجام داده، پس از ملیت، مذهب، دومین عامل احساس هویت در جهان به شمار میرود. اما دین چیست و آیا با وجود آیینها و مذاهب گوناگونی که هر یک قصد دارند پیروان خود را به شکلی ویژه به مقصدی خاص رهنمون شوند، میتوان تعریفی واحد از آن ارایه کرد؟ ارایه تعریفی جامع و مانع از مفهومی به گستردگی دین، چه از منظری درون دینی و چه از چشم اندازی برون دینی، دشوار به نظر می رسد. با این همه در تعریفی حداقلی، شاید دین مجموعهای از آموزههایی باشد که در ذات خود معطوف به "امر قدسی" اند. از سوی دیگر، مشکل تنها ارایه تعریفی فراگیر و مقبول از مفهوم دین نیست. آنچه در عمل مشاهده شده، آن است که در بسیاری از موارد، ادیان به رغم آموزه هایشان در مورد وحدت و مهربانی، خود یکی از عوامل جدایی، تفرقه و جنگ و دشمنی بوده اند. بسیاری از پژوهشگران در پاسخ به این سوال که در چنین وضعیتی، رسالت و نقش دین را چگونه باید تبیین کرد؟ میگویند که آنچه باید بیش از هر چیز دیگر مورد توجه قرار گیرد، ذات و جوهره ادیان و صبغه معنوی و فرهنگی آنهاست. فارغ از چنین مباحثی، به نظر می رسد که در جهان امروز، در این نکته نمیتوان تردید کرد که نقش و اهمیت سیاسی و اجتماعی دین از چند دهه پیش به این سو، به صورت فزایندهای افزایش یافته است. در این اقبال مجدد، به نظر می رسد که برداشتهای بنیادگرایانه از دین، با سرعت بیشتری گسترش یافتهاند و اکنون به عنصری مهم در مناسبات و معادلات سیاسی و اجتماعی بدل شده اند.
در جهان امروز، به همان اندازه که دین مهم است و عاملی هویت بخش به شمار میرود، رهبران و مراجع دینی نیز، از موقعیت و اهمیتی قابل توجه برخوردارند. بر اساس پژوهش موسسه گالوپ مردم جهان امروز بیش از هر مرجع دیگری، به رهبران و مراجع مذهبی اعتماد دارند. قدرت یابی مجدد دین، به عنوان عاملی تعیین کننده در حوزه زندگی عمومی، پیامدهایی ویژه نیز به همراه خواهد داشت و از جمله میتواند به گسترش و تعمیق اختلافها در برداشتها و تفسیرهای پیروان ادیان و مراجع مذهبی بینجامد.
یونگ :مذهب به معنای احترام از روی وجدان و با کمال توجه به عوامل غیر عقلانی روان و سرنوشت فرد یا به عنوان رعایت دقیق و به حساب آوردن برخی عوامل نادیدنی و غیر قابل کنترل , یک نگرش غریزی خاص انسان است .
نیاز انسان به دین حق:
انسان موجودی است مرکب از تن (جسم) و روان (روح) و عقل و هوی (خواسته) و در اثر این ترکیب , فطرت او در جستجوی سعادت مادی و معنوی و رسیدن به کمال مقصود از هستی خویش است.
و از طرفی حیات هر فردی از افراد انسان دو بعد دارد ؛ فردی و اجتماعی ؛ مانند هر عضوی از اعضای بدن که گذشته از زندگانی خاص خود , تأثیر و تاّثر متقابل با بقیه اعضا دارد.
از این رو انسان نیازمند برنامهای است که تضمین کننده سعادت مادی و معنوی و حیات فردی و اجتماعی او باشد و چنین برنامهای دین حق است که احتیاج به آن ضرورت فطرت انسان است.
(نظر اسلام در قران: (سوره روم آیه ۳۰: پس به پا دار روی خود را برای دین در حالی که مستقیم در آن باشی به توحید , این فطرت خداست که مردم را بر آن آفریده است.))
و برای هر موجودی کمالی است که رسیدن به آن کمال به جز تبعیّت از سنّت و آیینی که برای تکامل و تربیت او معیّن شده میّسر نیست, و انسان هم از این قاعده مستثنی نیست.
(نظر اسلام در قرآن: (سوره طه, آیه ۵۰: گفت: پروردگار ما آن کسی است که به هر چیزی آفرینش آن را داد و سپس آن را هدایت کرد.))
اثر دین در زندگی شخصی:
زندگی انسان متن و حاشیه و اصل و فرعی دارد , اصل و متن خود اوست و حواشی و فروع آن , آنچه به او تعلق دارد ؛ مانند مال , مقام فرزند حب ّ ذات و علایق ذات , زندگی آدمی را با دو آفت غم و اندوه , و نگرانی و ترس به هم آمیخته , غم و غصه برای آنچه ندارد تا به او برسد , و ترس و نگرانی که مبادا حوادث روزگار آنچه را دارد از او بگیرد .
ایمان به خدا هر دو آفت را ریشه کن میکند ,چون ایمان به خداوند عالم و قادر و حکیم و رحیم او را وادار به انجام وظایفی میکند که برای او مقرر شده است , و با انجام وظایف بندگی می داند خداوند به عنایت حکمت و رحمت , او را به آنچه خیر و سعادت اوست واصل , و از آنچه مایه شر و شقاوت اوست باز می دارد .
بلکه با یافتن حقیقتی که هر حقیقتی در برابر او مجاز است , و هر چه غیر اوست سرابی است که نمایش آب است , گمشده ایی ندارد , و با ایمان به خدا آنچه فانی و ناپایدار است برای او جاذبه ایی ندارد.
(نظر اسلام در قرآن: (سوره نحل آیه ۹۶: آنچه نزد شماست پایان یابد و آنچه نزد خداست پاینده است.))
بنابراین از نداشتن آنها غم و غصه ایی ندارد.
(نظر اسلام در قرآن: سوره یونس آیه ۶۲ , ۶۳ , ۶۴: (همانا اولیا الله نه ترسی بر آنان است و نه محزون میشوند , آنها کسانی هستند که ایمان آوردند و پرهیزکارند , برای آنهاست بشارت در زندگی دنیا و آخرت , تبدیلی برای کلمات خدا نیست , آن همان رستگاری عظیم است.))
آنچه اعصاب آدمی را در این زندگی فرسوده میکند , اضطرابها و هیجانهایی هست که از شادمانی ظفر به علایق مادی و افسردگی از نرسیدن به آنها حاصل میشود , و لنگر , ایمان است که در طوفان این امواج به مومن ایمان و آرامش می دهد .
(نظر اسلام در قرآن: (سوره حدید , ایه ۲۳: (تا ذریغ نخورید " اندوهگین نشوید " بر آنچه از شما فوت شده و نه شاد شوید بدانچه به شما آمده است .))
(نظر اسلام در قرآن: (سوره رعد , آیه ۲۸: (آنان که ایمان آوردند و مطمئن میشود دلهای آنها به ذکر خدا , آگاه باشید که به یاد خدا , آرام میشود دل ها.))
علم و منشأ دین
دین از عجز انسانهای اولیه در یافتن توجیه علمی برای پدیدههای طبیعی همچون طوفان ،صائقه، زلزله، مرگ و غیره... سرچشمه گرفت بدین ترتیب که سعی در نسبت دادن دلیل این پدیدهها به موجود یا موجوداتی به نام خدا نمود و سپس به عنوان ابزاری در دست طبقات حاکم بر جوامع مختلف برای سرکوبی و وادار نمودن تودهها به تمکین در مقابل آنان بقا یافت. دینهای مختلف در سراسر جهان همواره انسانها را به قناعت پیشگی و توجیه مصائب بشری و ازلی خواندن آنان فراخوانده اند.
به قول ناپلئون "دين بهترين وسيله براى ساکت نگه داشتن مردم است."
معنای زندگی از دید دکتر علی شریعتی
در شبي از آن ششصد شب سلول انفرادی خواب بودم خواب ديدم كه تالار بزرگي است بيسروپايان و تمامي چهرههاي آشنايم جمعاند و من از انسان و زندگي و عمر و فلسفه زيستن و بودن حرف ميزدم. يكي از ميان جمع برخاست و پرسيد: شما كه هميشه از انسان و فلسفه و معني زندگي و اين مسائل حرف ميزنيد قبلاً بايد يك حقيقت اوليه و اساسي را روشن كنيد. و آن موضوع اصلي همة اين مباحث و تمامي اين نظريات است. اصلاً ميتوانيد بگوييد زندگي خود چيست؟ آدم در خواب تواناييهايي دارد كه در بيداري فاقد است بيدرنگ و بااطمينان گفتم: يادداشت كنيد: نان آزادي فرهنگ ايمان و دوستداشتن.
من شكست نخواهم خورد ورزشكار شكست مي خورد، تاجر ورشكست ميشود و سياستمدار ناكام ميگردد… من شكست نميخورم.
نان! من هيچگاه گرسنه نبودهام .
آزادي! همين است آن چه نداريم .
فرهنگ! خدا را سپاس كه غنی ام آن قدر كه جهان را در تاريخ و جامعه را و فلسفه و علم و دين را و انسان را و ميراث انسان را و انسانهاي بزرگ و خوب را در هر كجاي زمان و زمين بودهاند و هستند توانستم بفهمم و بشناسم نه زياد همينقدر كه ناداني و بيشعوري چهرهام را ترحمانگيز و رقتبار نكرده است.
ايمان! زندگيام مگرجز در آن گذشته است و لحظه اي را جز براي آن زيستهام؟ حتي ايمانهايي زلالتر و قويتر از ايمان خويش در سرزمينم پروردهام آفريدهام بيش از ارزش و توان خويش در خلق ارزشهاي تازه و مرگ ارزشهاي كهنه و بد توانايي به خرج دادهام.
دوستداشتن! واي چقدر دل من ميتواند دوست بدارد؟ باوركردني نيست. گاه خودم ميبينم و مييابم و باور نميتوانم كرد ولي من شكست نمي خورم اگر تنهاترين تنهايان شوم باز هم خداهست و او جانشين همه نداشتنهاست. نفرین ها و آفرينهاي بيثمر است، اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و كينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيبناپذيرمن هستي. اي پناهگاه ابدي تو ميتواني جانشين همه بيپناهان شوي.
بودن یا نبودن؟
آیا تا به حال به وسعت جهان فکر کرده اید؟
آیا تا به حال به اندازه ما در برابر این مجموعه دقت کرده اید؟
چند سطر مقدمه را لازم می دانم :
از منظومه شمسی شروع می کنم : در سال ۱۹۸۶ فضا پیمای بویجر ۱۲ به قصد کنکاش در جهان حرکت خود را از زمین آغاز کرد . در سال ۲۰۰۳ بود که به انتهای منظومه شمسی رسیدراهی که باید برای رسیدن به اولین جرم آسمانی طی می کرد حدود ۲۰۰۰۰ کیلومتر بود!!!
آیا با تعریف سال نوری آشنا هستید؟ سال نوری سرعتی ست که نور در طی یک سال طی می کند نزدیک ترین ستاره به ما غیر از خورشید فاصله ای معادل ۴ سال نوری با ما دارد یعنی : ۳۰۰۰۰۰*۶۰*۶۰*۲۴*۳۰*۱۲*۴ که برابر است با ۳۷۳۲۴۸۰۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتر .
تازه این نزدیک ترین ستاره است به ما .
منظومه شمسی ما در کهکشان راه شیری قرار دارد . آیا می دانید که خورشید هم حرکت می کند؟ آن هم نه باسرعتی کم بلکه با سرعتی معادل با ۲۵۰ کیلومتر در ثانیه !!!!!!
حال با این سرعت زیاد می دانید که چند سال طول می کشد که به دور هستهء مرکزی کهکشان بچرخد ؟ شاید باور نکنید ولی عدد بدست آمده از محاسبات ۲۰۰۰۰۰۰۰۰سال است تازه این عدد در حالیست که منظومهء شمسی در انتهای دایره نیست بلکه نزدیکتر به مرکز است و راه کوتاه تری را طی می کند !!!
در کهکشان راه شیری صد میلیارد ستاره وجود دارد حال می دانید که چند تا کهکشان در جهان وجود دارد؟ میلیون ها و میلیارد ها کهکشان در عالم وجود دارد !!!!!!
سوالی که در ذهن من بوده و همیشه من رو آزار می داده این است که این وسعت و این همه تجمل! به خاطر چی به خاطر کی .به خاطر کسی که ۲/۴ میلیارد سال برای بوجود آمدنش وقت گذاشته شود خودش هم ۱۰۰ سال فرضا عمر کند!! و تازه این در حالیه که از عمر جهان ۱۵ میلیارد سال می گذرد
این سوالات و سوالاتی مانند این به طور حتم پاسخ هایی دارند و من در تلاش برای پاسخ به این سوالات از شما کمک می خواهم نظرتون رو برای من ایمیل کنید
با سلام
دوست عزیزم پاسخهای کاملی را به سوالات خانم ناشناس دادند
http://porseshhayebipasokh.blogfa.com/post-30.aspx
ولی به نظرم می رسد که ذکر چند نکته برای تکمیل بحث ضروریست .
در نگاه اول و با نگاهی به جامعه و تفکر حاکم بر آن این خانم هدف را درست تجسم کرده و در مورد آن فکر کرده که همانا " یک ساعت تفکر بهتر از هزار سال عبادت است "
و همچنین وام میگیرم ازکتاب"علی حقیقتی بر گونه اساطیر" از معلم شهید دکتر علی شریعتی .
در صفحه اول پاراگراف اول به نقل از انجیل:" ای انسان ها از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آن کمند "
در پاسخ به سوال اول من از تفکر دکارت استفاده می کنم . نظر او بدین گونه است :
((دکارت از خود پرسید آیا چیزی هست که بتوان با یقین شهودی درک کرد؟
به این نتیجه رسید که تصور روشن و مشخصی از یک موجود کامل در ذهن خویش دارد و این تصور را همواره داشته است بنابر این برایش آشکار شد که این تصور نمی تواند ناشی از خود او باشد گفت: تصور وجود کامل نمی تواند از کسی که خود ناکامل است سرچشمه بگیرد . پس تصور وجود کامل باید از خود وجود کامل و به سخن دیگر از خداوند بر آمده باشد . وجود خداوند برای دکارت بدین قرار و همانند ((هر که اندیشید پس هست)) خود بدیهی بود .
این هم اثبات خدا به روش دکارت البته به این اندیشه ایراد زیادی وارد است ولی اهمیت آن برای این است که دکارت همان طور که می دانید فیلسوفی عقل گرا بود و هیچ چیز را نمی پذیرفت مگر باتفکر بدان برسد .
در مورد سوال سوم باید در تکمیل نوشته بگویم کسی که خودکشی می کند زمان مرگش همان زمان خودکشی بوده و روحش سرگردان نمی شود! چون خدا خود نیک می داند که در آینده چه پیش می آید البته این حرف من به معنای تصدیق خود کشی نیست به همان دلایلی که پرسشگر گفت .
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهی به دهی ست من که بدنام جهانم چه صلاح اندیش
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم
می خواهیم زنده، زنگی کنیم.
ایران نامی نیست که با زبون ساده توان او را صدا زد. باید او را با فریاد و با غرور فریاد زد تا لرزه بر تن همه اندازد. باید داد زد که ما اریایی هستیم، نژاد برتر دنیا، ما زنده هستیم، ما زندگی میکنیم. ما مثل جد خود کورش بزرگ خواهان عدل و داد هستیم، ما هر جا که حقی از کسی ضایع شود ان را پس میگیریم. هر کجا پا میگذاریم زمین از عدل ما میلرزد و توان این همه سنگینی را ندارد. ما از نواده های داریوش بزرگ، قدرتمند، با فکر، دارای چشمانی باز و با اراده هستیم. سکوت مال ما ایرانیان نیست ما همیشه در همه صحنه ها بودیم هیچ وقت سر ما کلاه نمیرود.
اما واقعا این طور هست که سر ما کلاه نمیرود یا ما هر کجا پا میگذاریم زمین از عدل فریاد سنگینی سر میدهد. به نظر شما جد ما( کورش و داریوش بزرگ) از دست ما راضی هستند. چرا از چنین پدرانی چنین پسرانی به وجود امده؟ بیاییم وجدان خود را خدای خود قرار دهیم و مردونه زندگی کنیم. کاری رو نکنیم و اگر میکنیم مردونه ان را انجام دهیم. تصمیمی نگیریم و اگر گرفتیم مردونه بگیریم. مرد باشیم و از قد و قامت و عاقبت کار نترسیم و جلوی ظالم رو بگیریم و حق ظلم دیده رو بگیریم. مردونه زندگی کنیم و مردونه بمیریم.به قول معروف جوری زندگی کنیم که همان گونه که وقتی دنیا امدیم همه می خندیدند در موقع مردن همه برایمان گریه کنند. اگر که حس میکنی از پس این کارها بر نمیای و همچین سخنانی بر تن تو لرزه نمیاندازد و وجدانت زنده نمیشه و اگر زنده شد زود خاموش میشود بدون که درنخست که انسانی ناقص هستی. و دوم این که غیرت نداری، اگر فکر میکنی که غیرت این هست که وقتی یک نفر نگاه به ناموست کرد بری یغش رو بگیری و کتک کاری کنی. نه باید بگویم که غیرت ما در اولویت کشورمان(ایران) هست. چرا که همین کشور حریمی هست برای پرستش ناموس خود، چرا که اگر این حریم نبود مثل امریکایی ها ناموسی وجود نداشت. پس باید در نخست فکر ناموسمان ایران باشیم. ما میخوایم ب مثل بزگانمان زندگی کنیم نه مثل عربها مرده باشیم. چرا که عربها زنده نیستند، به نظر شما کسی که عقل خود را کار نمی اندازد و فکر نمی کند و به قول معروف فقط فکر شهوت و شکم هستند زنده هستند. البته ما با رفتارمان چنین اهدافی رو به کرسی میشونیم. اهدافی که امریکا با قبول هزینه ی غیر قابل تصوری دارد ان را پیاده می کند. ایا تا به حال با خود اندیشیده اید که چرا اسرائیل میات و هزینه ی ده سال پخش شبکه های سکسی را در ایران قبول دار میشه، ولی در کشور خود نگاه کردن به شبکه ی سکسی یک جرم سنگین محسوب میشه. و چرا افغانها را تشویق به کاشت خشخاش میکند.(البته به طورغیر مستقیم). من حال جواب این سوالات رو میدهم. یک کشور اگر بخواهد زنده باشد باید جوانان ان کشور ان را زنده نگاه دارند. حال اگر کشوری جوانانش دچار چنین برهاناتی شود چگونه میتواند زنده باشد. یه خواهش دارم که اگر در خانه ماهواره دارید به ان فقط به عنوان یک سرگرمی نگاه کنید چرا که اگر بیشتر از یک سر گرمی از ان توقع داشتید دچار اختلال در روحیتان میشود(همان تهاجم فرهنگی) و مثل قرص خوابی میمونه که تورو به خواب غفلت میبره.
حال بیایم و بلند بگویم خدایا ما را کمک کن تا زندگی کنیم.(زندگی مردانه)
من از همین امشب پیش وجدان خود قسم میخورم که مردانه زنگی کنم تا روح جدمان(کورش و داریوش بزرگ) را زنده کنم. تو هم با من هم پیمان شو.
دوستان از شما خواش دارم که اگر درهرجایگاهی قرار دارید این فریادها را به گوش دیگران برسانید.(هر گونه که توان دارید کمک کنید، اگر تارنگاری دارید ان را ان جا منعکس کنید اگر میتوانید ان را چاپ کنید و به دست دیگران برساید و....)
براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو)