
پندنامه ي افلاطون
پندنامه ي افلاطون: معبود ِ خويش را بشناس و حق ِ او را نگه دار،
و هميشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،
و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.
اهل ِ علم را به كثرت ِ علم امتحان مكن،
بلكه اعتبار ِ حال ِ ايشان به دوري از شر و فساد كن.
و از خدا چيزي مخواه كه نفع ِ آن منقطع (مقطعي) بـُوَد،
و يقين داشته باش كه ?همه ي? مواهب از حضرت ِ اوست،
و از او نعمت هاي باقي (نعمتهايي كه مثل ِ انرژي پايستگي دارند!)،
و فوايدي كه از تو مفارقت(جدايي) نتواند كرد، التماس كن.
هميشه بيدار باش
كه شرور را اسباب بسيار است،
و آنچه نشايد كرد (شايسته نيست) به آرزو مخواه،
و بدان كه انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه) و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش) نبـُوَد،
بلكه به تقويم (متحول كردن) و تأديب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.
بر تمناي ِ حيات ِ شايسته اقتصار مكن (اكتفا مكن)
تا موتي شايسته با آن مضاف نبـُوَد،
(حيات و مرگ را با هم در نظر بگير و تا مطمئن نشدي مرگي شايسته خواهي داشت به زندگي ِ آن مرگ اكتفا نكن) و حيات و موت را شايسته مشمر،
مگر كه وسيله ي اكتساب ِ خير بوده باشد.
و بر آسايش و خواب اقدام مكن،
مگر بعد از آنكه محاسبه ي نفس در سه چيز را
به تقديم رسانيده باشي،
![]() و ياد كن كه چه بوده اي در اصل،
و چه خواهي شد بعد از مرگ،
و ?هيچكس? را ايذا (رنجور) مكن،
كه كارهاي عالم در معرض ِ تغير و زوال است.
و ?بدبخت? آن كس بُوَد كه از تذكر ِ عاقبت غافل بُوَد و از زَلـَت (لغزش) باز نـَه ايستد. (اين تعريف ِ بسيار علمي و دقيقي از معناي بدبخت است و فوق العاده اهميت دارد. پس بدبخت كسيست كه با وجوديكه به او تذكرات ِ مهمي داده مي شود، دست از تكرار ِ چيزي كه مي داند خطاست بر نمي دارد. جالب اين است كه كسي كه مي لغزد مي داند كه دارد مي لغزد.)
سرمايه ي خود را از چيزهايي كه از ذات ِ تو خارج بُوَد مساز.
و در فعل ِ خير با مستحقان، انتظار ِ سؤال مدار(منتظر نه ايست تا رنجوري از تو گدايي كند تا بعدش تو به او كمك كني)،
بلكه پيش از التماس افتتاح مكن. (قبل از اينكه التماس كند، شروع به كمك كن)
حكيم مشمار كسي را كه به لذتي از لذت هاي عالم شادمان بُوَد و يا از مصيبتي از مصائب ِ عالم جَزَع (ناله) كند و اندوهگين شود،
هميشه ياد ِ مرگ كن و به مردگان اعتبار گير.
(كسي كه به جايزه اي و مدالي تكيه مي كند و گرفتنش مغرور و شاد شده است و يا كسي كه مدالي را نگرفته و آه مي كشد و بر پشت ِ دست مي زند را دانا ندانيد. به مرگ نگاه كنيد كه به هيچ مدالي اهميت نمي دهد.)
خساست ِ مردم را از بسياري ِ سخن ِ بي فايده ي او،
و از اخباري كه كند به چيزي كه از آن مسؤول نبُوَد (مي گويد اين مشكل ِ شماست و مشكل ِ شما به او ربطي نيست)، بشناس. (اين نشانه هاي دقيقي از يك خسيس است.)
و بدان كه كسي كه در شر ِ غير از خود انديشه كند،
(كسي كه به فكر ِ ضرر رساندن به ديگريست، مثل ِ دانشجويي كه جواب ِ مسأله اي را مي داند اما به دانشجوي ديگري كه همان را ازو سؤال مي كند نمي گويد يا كاسبي كه مي خواهد كسي را ورشكست كند)
نفس ِ او قبول ِ شر كرده باشد و مذهب ِ او بر شر مشتمل شده. (يعني چنين كسي خيال مي كند كه زرنگ است ولي او در واقع ريسك ِ بزرگي كرده و شر را باور كرده است و آنرا در اعماق ِ وجودش راه داده. چنين كسي راهي كه در زندگي طي مي كند پر از شر خواهد بود زيرا راه ِ زندگي ِ ما پژواك ِ نيات ِ قلبي ِ ماست.)
بارها انديشه كن،
سپس در قول آر(حرف بزن)،
سپس در فعل آر (عمل كن) كه احوال گردان است(اين سه مرحله ي تصميم گيري است و اهميت ِ زيادي دارد.)،
و دوستدار ِ همه كس باش،
و زودخشم مباش كه غضب به عادت ِ تو گردد.
![]() هر كه امروز به تو محتاج بُوَد،
اَزالت ِ (برطرف كردن ِ) حاجت ِ او را به فردا ميفكن،
كه تو چه داني فردا چه حادث شود.
كسي كه به چيزي گرفتار شود را معاونت (ياري) كن،
مگر آن كس را كه به عمل ِ بد ِ خود گرفتار باشد.
تا سخن ِ متخاصمان مفهوم ِ تو نگردد،
به حكم ِ ايشان مبادرت منما.
حكيم (دانا، آگاه) به قول ِ تنها مباش، بلكه به قول و عمل باش،
كه حكمت ِ قولي در اين جهان بماند،
و حكمت ِ عملي بدان جهان رسد و آنجا بماند.
اگر در نيكوكاري رنجي بري، رنج بنمايد (پاك شود) و فعل ِ نيك بماند،
و اگر از بدي لذتي يابي، لذت بنمايد و فعل ِ بد بماند،
از آن روز ياد كن كه تو را آواز دهند و تو از آلت ِ استماع (شنيدن) و نطق (گفتن) محروم باشي،
نه شنوي و نه گويي، و نه ياد تواني كرد.
و يقين دان كه متوجه به مكاني خواهي شد كه:
آنجا نه دوست را شناسي و نه دشمن را.
پس اينجا كسي را به نقصان منسوب مگردان.
و حقيقت شناس كه جايي خواهي رسيد (مقامي در جهان هست كه مي تواني به آن برسي) كه خداوندگار و بنده آنجا متساوي باشند
پس اينجا تكبر مكن.
هميشه زاد (توشه) ساخته دار(يعني جوري زندگي كن كه تعداد ِ زيادي كار ِ عقب افتاده براي فردا نداشته باشي. هميشه كارهايت را طبق ِ برنامه ي منظم و به موقع انجام بده و نگذار تل انبار شوند)،
كه چه داني كه رحيل (بانگ ِ هجرت به دنياي بعدي) كي خواهد بود،
و بدان كه از عطاياي خداي بزرگ هيچ چيز بهتر از حكمت(دانايي) نبُوَد،
و ?حكيم? (آدم ِ دانا) كسي بُوَد كه فكر و قول و عمل ِ او (همان يه مرحله ي تصميم گيري و اقدام ِ آن) متساوي و متشابه باشد. (اين تعريف دقيقي از حكيم است.)
مكافات كن (تلافي كن) به نيكي و در گذر از بدي،
![]() ياد گير،
و حفظ كن،
و فهم كن، هر وقتي، كار ِ خويش را،
و انديشه كن به حال ِ خود،
و از هيچ كاري از كارهاي بزرگ ِ اين عالم، مترس،
و در هيچ وقت سستي و تأني (اين پا آن پا كردن) نكن،
و از خيرات تجاوز جايز مشمار،
و هيچ خطايي را در اكتساب ِ درستي، سرمايه مساز،(با كارهاي بد به سمت ِ انجام ِ كارهاي خوب مرو)
و از امر ِ افضل به جهت ِ سروري ِ زايل(موقت)، اعراض مكن،(بخاطر ِ اينكه مدتي قدرت در دستت است سعي نكن كارهاي خوب را كنر بگذاري)
كه از سروري دائم اعراض كرده باشي.
حكمت (دانايي) دوست دار و سخن ِ حكما بشنو، (پيامبر فرمود: ?از دانايان بپرس، با حكماي دانا رفت و آمد داشته باش و همنشين ِ بزرگان باش. سائل العلما، خالط الحكما و جالس الكبرا?)
و هواي دنيا (پست تر از خودت) از خود دور كن
و از آداب ِ ستوده امتناع مكن،
در به هيچ كار، پيش از وقت ِ آن كار مپيوند،
و چون به كاري مشغول باشي، از روي فهم و بصيرت به آن مشغول باش.
به توانگري، متكبر و معجب مشو،
و از مصائب، شكستگي و خواري به خود راه مده،
با دوست معامله چنان كن كه به حاكم محتاج نشوي،
و با دشمن معامله چنان كن كه در حكومت ظفر تو را بود.
با هيچ كس سفاهت (بي خردي و شوخي ِ پست) مكن
و تواضع با همه كس به كار دار
و هيچ متواضع را حقير مشمار.
در آنچه خود را معذور داري، برادر ِ خود را ملامت مكن.
به بطالت شادمان مباش،
و بر بخت اعتماد مكن،
و از فعل ِ نيك پشيمان مشو،
با هيچ كس مزاح (بذله گويي و مسخره گي) مكن
هميشه بر ملامت ِ سيرت ِ عدل (سرزنش ِ راهي كه درست است) و استقامت و التزام ِ خيرات (پايداري و مجبور كردن ِ خود در كمك كردن) مواظبت كن،
تا نيكبخت گردي. (اين كارها باغث مي شود كه كسي بدبخت - بر اساس ِ تعريف ِ اول ِ صفحه - نشود و علاوه بر آن خوشبخت شود. )
![]() نويسنده: افلاطون
منبع: كيميا جلد 5 ص 387
| ||
■ آيه اي از قرآن:
قولوا للناس حسناً ( بخشي از آيه 83 ، سوره بقره )
از مردم خوبيهايشان را بگوييد
كسي را كه صحبت رود در ميان
بـه نيـــــكوترين نام و نعـتش( 1) بخـــوان
(بوستان سعدي)
■ چند بيت از جلال ا لدين رومي:
هرنفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست
ما به فلك مي رويم عزم(2)تماشا كـه راست
ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم
باز همانجا رويم خواجه كه اين شهر ماست
خود زفلك برتريم وز ملك افزونتريم
زين دو چرا نگذريم، منزل ما كبرياســت(3) (ديوان شمس)
■ حكايتی از سعدي:
يكي از علما را پرسيدند كه كسي با ماهرويي نشسته و در بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري از وي به سلامت ماند ؟ گفت اگر از ماهرويان ماند از بدگويان نماند
شايد پس كار خويش بنشستن
ليــــكن نتـــوان زبــــان مردم بســـتن
(گلستان)
ی دوست
ويليام شكسپير
غزل شماره 29
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
گفتگوی پنهانی
ويليام شكسپير
غزل شماره 146
اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان خراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.
ترجمه: حسين الهي قمشه اي
منبع: كيميا 3۳
به گفته تمام فیلسوفان، سختترین پرسشی که میتوان مطرح کرد، این پرسش است که: "فلسفه چیست؟"
در حقیقت، هیچ گاه نمیتوان گفت که فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمیتوان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزادترین نوع فعالیت آدمی است و نمیتوان آن را محدود به امری خاص کرد. اما با آنهم میتوان فلسفه را چنین تعریف کرد که : فلسفه عبارت از علمی است که کلیترین قوانین حاکم بر طبیعت، انسان و جامعه را مورد بحث و بررسی قرار میدهد.
عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ، تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونهای متفاوت با دیگر دورهها بوده است. برای بررسی این مساله کافی است به تعاریف گوناگونی که از آن شده نگاهی بیندازید.
هر علمی زمینه بخصوصی از واقعیات را بررسی میکند (مثلا زیست شناسی: گیاهان، جانوران، انسان، ستاره شناسی: ستارگان، کهکشان ها، کیهان ـ تاریخ: گذشته و حال جامعه انسانی) این دانشها نمیتوانند درباره مجموعه طبیعت درباره جهان به طور کلی به ما اطلاعاتی بدهند. در حالی که فلسفه میکوشد عامترین مفاهیم و مقولات را بررسی نماید و کلیترین قوانین جهان را. مطالعه کنند ولی میتوان پرسید: آیا تمام دانشها بر روی هم نمیتوانند اندیشه عمومی درباره جهان را در اختیار ما بگذارند تا دیگر نیازی به فلسفه نباشد؟
مسئله درست در همین جاست که داشتن دید کلی از جهان و بررسی عامترین قوانین آن به هیچ وجه به معنای حاصل جمع ساده نظرگاههای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. فلسفه البته به دادهها و معلومات حاصل از علوم تکیه میکند، از نتیجه گیریهای جزئی و گردآوری قوانین در زمینههای مشخص جداگانه نیست. از نتیجه گیریهای سایر علوم بهره برمی دارد ولی خود عامترین مسائل را مطرح میکند، به عامترین قانون مندیها نظر دارد. کلیترین روابط و مناسبات را بررسی میکند. در جستجوی پاسخ به این مسائل و کشف این روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشری و به واقعیت بیشتر متکی باشد به همان اندازه علمی تر است. پاسخش درست تر و به حقیقت نزدیک تر است و خود بیشتر به یک علم بدل میشود.
پس فلسفه یک بحث و جدل بیهوده یا یک سرگرمی اضافی و از سر سیری نیست. بر عکس وظیفه بسیار مهمی به عهده دارد:
طرح عاملترین مسائل، بررسی کلیترین روابط بین اشیاء و پدیدهها و روند ها، کشف عامترین قانونهای جهان هستی، اعم از طبیعت و جامعه و تفکر، این است وظیفه فلسفه.
از جانب دیگر به همین علت که فلسفه به عامترین قانون مندیها و روابط نظر دارد آن چنان علمی است که نسبت به علوم دیگر در حکم اسلوب عام آنهاست. پس: فلسفه شکل خاصی از شعور اجتماعی است که عامترین قانونمندیهای جهان واقعی و شناخت انسانی و رابطه بین هستی و تفکر را بیان میکند.
واژه فلسفه از واژهٔ یونانی Philosophia برگرفته شده است که به معنای خرد دوستی است و در زبان عربی و فارسی رایج گشته است. این واژهٔ یونانی از دو بخش تشکیل شده است؛ -Philo به معنی دوستداری و sophia- به معنی دانایی.
اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: "آیا تو فرد دانایی هستی؟" وی پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم."
بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است. در این زمینه نگاه کنید به: اطلاعات تکمیلی درباره واژه فلسفه.
فلسفه را میتوان در یک واژه مختصر نمود و آن "چرا" است. برای امتحان شروع کنید و به ابتدای هر چه که به ذهنتان میرسد یک "چرا" اضافه نمائید؟ خیلی زود و به راحتی به معجزه این سه حرفی کوچک پی خواهید برد! و آغاز تفکر را لمس خواهید نمود. اصولاً فلاسفه کسانی هستند که جهان را از پس این علامت "؟" مینگرند. در واقع فلسفه دستگاه آفرینش، تفکر است و این کار را براحتی با منطق سوال و پرسش محقق میسازد.
فلسفه، تفکر است. تفکر درباره کلیترین و اساسیترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آنها روبه رو هستیم. فلسفه هنگامی پدیدار میشود که پرسشهایی بنیادین درباره خود و جهان میپرسیم. سوالاتی مانند:
و دهها پرسش مانند این پرسشها.
چنانچه در این سئوالات میبینیم، پرسشها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به چنین موضوعاتی، پرداخته نمیشود. مثلاً هیچ علمی نمیتواند به این پرسش که واقعیت یا حقیقت چیست و یا این که عدالت چیست، پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
موضوع فلسفه، یعنی این امر که فلسفه به چه مسائلی نظر دارد و چه حیطهای از شناخت را در بر میگیرد و کدام عرصه را مورد مطالعه قرار میدهد و در نتیجه جای فلسفه در طبقه بندی علوم کدام است؟
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کرده است. فلسفه در دوران باستان (علم علوم) بود، جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستیهای انسان در زمینههای مختلف به شمار میرفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشتههای علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینهها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیق تر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنیها متنوع تر و ژرف تر، علم غنی تر و پر دامنه تر گردید. از آن علم(جامع کل) جدا شدند. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیر زمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده میشود هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانهای (اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آنجا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدنها و مستقل شدنها به (هیچ) تبدیل نشد. و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیق ترصورت میگرفت و علوم مشخصه جدا میشد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود و پیرایهها را به دور افکند ـ جوهر واقعی فلسفه به مثابه علمی قائم به ذات روشن تر و پاک تر جلوه گر میشد. موضوع مشخص فلسفه بدین ترتیب هر چه متبلورتر و برجسته تر گردید که عبارت است از علم مربوط به عامترین قانون مندیهای جهان هستی و شناخت انسانی و رابطه بین آن دو، عامترین روابط و مناسبات بین اشیاء و پدیده ها.
همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دورانهای تمدن باستانی و حتی قبل از دانشهایی نظیر فیزیک و زیستشناسی و زمینشناسی پدید شده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگر چه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبوده است ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما زیر تأثیر اندیشههای معین فلسفی و جهان بینی مربوطه جریان یافته است. این تأثیر امروزه تماما پیدا و نیرومند است. هر مسئله جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولت ها، احزاب، مبارزه طبقات و گروهها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین میگذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ بدانها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه میبینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه در آن میگذرد داریم، از چه پایگاه فلسفی به آنها مینگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راه حل آنها بلکه شیوه برخورد به آنها و نحوه طرح آنها نیز وابسته است به همین دید معین، به همین پایگاه فلسفی ـ شالوده تئوریک هر جهان بینی.
برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان میدهد که فلسفه از آنجا که عامترین قانونمندیهای جهان را مطالعه میکند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانشهای طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضرور دارد.
یک ویژگی عمدهٔ موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخهای جدیدی به این مسائل ارائه میگردد.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکریی است که انسان را قادر میسازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادیترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف میکند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین پیدایش خود، دانشی مقدس و فرابشری تلقی میشد و آن را علمی الهی میدانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی میگوید: "فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی".
مارکس، هگل را پایان فلسفه میداند. سپس میگوید که «فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشته اند. اما مسئله بر سر تغییر آن است». از یک دیدگاه، به نظر میرسد با این جملهٔ مارکس تکلیف فلسفه معلوم شده است. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.
همان طور که گفته شد، اساساً فلسفه از نخستین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق میشد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است (یعنی زندگانی درست)، بود.
فلسفه در آغاز، شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرنها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانشها میدانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم تقسیم میگشت :فلسفه نظری و فلسفه عملی.
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم میگشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل (پایین تر) نامیده میشد.
فلسفه عملی نیز از سه بخش تشکیل میشد: اخلاق، تدبیر منزل و شهرداری (سیاست مُدُن). اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود، دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی کشورداری (تدبیر امور مملکت) بود.
برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو بیست وچهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را (علم هر آنچه وجود دارد) یا علم درباره (وجود آنچه هست، یعنی جهان در مجموع خود تعریف کرد .
بسیاری از فلاسفه ماتریالیست کوشیدهاند خصلت و سرشت جهان واقعی را دریابند و قوانین شناخت آن را درک کنند و بدین ترتیب به سوی د رک درست موضوع فلسفه گرایش داشته اند. عمدهای از فلاسفه ایده آلیست نیز سهمی در دقیق کردن موضوع فلسفه و نزدیک شدن به مفهوم درست آن داشته اند. اما فلسفه قبل از مارکسیسم نتوانست درست و دقیقا تعیین کند که فلسفه چه مسائلی را باید مطالعه کند یعنی نتوانست موضوع فلسفه را به درستی فرموله کند. زیرا تعیین موضوع فلسفه تنها زمانی ممکن میشد که خود فلسفه به یک علم تمام عیار بدل میگشت. فلسفه قبل از مارکس چنین علمی نبود اگر چه گنجینه گرانبهایی از اندیشهها و نظریات فلسفی و طرحها و سیستمهای داهیانه را فراهم آورده بود. در این گنجینه عناصر و نکاتی بود که بعدا در تعریف موضوع فلسفه وارد شد.
برای مکاتب ایده آلیستی به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی ماوراء انسانی میدانستند وچون در جستجوی رابطه خالق و مخلوق بودند از موضوع فلسفه دور میشدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود میشود. در عصر ما که دوران زوال سرمایه داری است اندیشه پردازان بورژوایی که دچار بحران فکری هستند بیش از پیش از تعیین موضوع فلسفه عاجز میمانند. عدهای به بهانه اصالت علوم مثبته (علوم مشخص) فلسفه را نفی میکنند و میگویند با مرزبندیها ومشخص شدن علوم مثبته دیگر جایی و نقشی برای فلسفه باقی نمانده واین چنتا خا لی شده است. برخی دیگر میگویند حداکثر کاری که برای فلسفه باقی مانده بحثهای منطقی درباره جملات، زبان و ارزش محتوی آن است. ایده آلیستها ی معاصر گاهی (حالات روحی) و گاه (جوهر شخصی فردی) و گاه ((نیروی اراده انسانی)) و امثال آن را موضوع فلسفه قرار میدهند. بسیاری دیگر هم اصلا حاضر به بحث پیرامون مسائل هستی جهان خارجی و ماهیت واقعیت مادی و قوانین عام حرکت ومسائلی از این قبیل نیستند.
در حکمت کلاسیک ایران پیرامون موضووع فلسفه به ویژه این عقیده رایج بود که هدف نهایی فلسفه شناخت آن حقیقت ثابت و لایتغری است که تبدل و تکثر در آن راه ندارد. به قول فارابی حکیم معروف فلسفه عبارت است از ((معرفت خالق است و خالق واحد، غیر متحرک و علت فاعله برای تمام اشیاء است)). به نوشته خواجه نصیرالدین طوسی فیلسوف نامدار ((حکمت چیزی جز راه وصول به کمال نیست. حکمت در عرف اهل معرفت عبارت از داستن چیزهاست چنان که باشد، قیام نمودن چنان که باید، بقدر استطاعت، تا نفس به کمالی که متوجه آن است برسد)) در بررسی موضوع فلسفه اندیشه ایرانی قرون وسطایی به ((مسئله ابداع و خلقت و صدور متکثر از واحد)) و مسائل ((علم اخلاق)) و رفتار بشر در برابر پروردگار و در برابر همنوع و مسئله معرفت میپرداخته است .
جهان آكنده از زيباييست
از زمين ِ زير پاي
تا آسمان ِ بالاي سر
و از ابر و موج
تا كاغذ ِ ابر و باد
و از بيرنگي ِ عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
از تقارن ِ مهيب ِ شير
تا لطافت ِ نگاه ِ آهو
از افسون ِ نظم
تا نظام ِ بي نظمي
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان ِ عالم است
تا نسيم ِ شعر
كه بيد مجنون ِ دل را پريشان مي كند

كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان ِ فاخته ساز
كه كو، كو؟
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
كه چون
پنجه ي آفتاب جامي از شراب ِ نور بدست جهانيان مي دهد
دل آدمي
اگر چه دهكده ي عالم جايگاه ِ آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه ي عشق است
آنجا، چون اطاق هزار آئينه ي زليخا
به هر سو بنگرد
جز جمال ِ يوسف
و يوسف ِ جمال چيزي نمي بيند
تا نقش ِ تو در ديده ي ما خانه نشين شد
هرجا كه نشستيم، چو فردوس ِ برين شد
(مولانا)
از خيال ِ تو به هر سو كه نظر مي كردم
پيش ِ چشمم در و ديوار مصور مي شد
(سعدي)
مراد ِ دل ز تماشاي باغ ِ عالم چيست؟
بدست ِ مردم ِ چشم، از رخ ِ تو گل چيدن
(حافظ)
اگر به نصيحت مولانا كه گفت:
جمال ِ صورت ِ يوسف ز وصف بيرونست
هزار ديده ي عاشق به وام خواه، به وام
عاشقان حـُليه ي جمالش
كه به تحير منسوبند
ديده ي عشق وام كني
و به تماشاي جهان پردازي
جهاني ديگر بيني
پر از فرشته
پر از رقص
پر از آواز
پر از نقاشي
پر از تنديس هاي آسماني
و چون ”هادلوك ِ ليس“ خواهي گفت:
زندگي رقصيصت بسوي خداوند
گر چشم ِ پاك ِ عشق بگشايي بعالم
وز خاك ِ كوي دوست يابي توتيــــــــا را
هر ذره را رقصان به مهر ِ دوسـت بيني
وز شوق ِ دائم جنبش ِ ارض و ســـما را
سرتاسر از غيب و شهود ِ مـُلك ِ هستي
فوج ِ ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را
بيني نشسته بر فراز ِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گيا را
(الهي قمشه اي)
روزي بيايد
و آن روز دور نباشد
كه آدميان بدين نگاه در هم بنگرند
و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد
در ديده ي يكديگر ببينند
و با هم مهربان شوند
آميختن طبيعي رنگها
چون پيوند عاشقانه ي انسانها زيباست
رنگ آبي، رنگ خاكي را در آغوش مي گيرد
چنانكه آسمان زمين را
و از اين پيوند
درخت و سبزه و گل و گياه و درياچه و جويبار پديد مي آيد

نقاش
همچون باد
برنگهاي گزيده ي خويش مي وزد
و از اين وزش بر درياي كوچك ِ رنگ
موجها و حبابها پديد مي آيد
و دشت و صحرا و برف و بوران و طوفان
نقش مي شود
چنانكه در طبيعت
نقاش
نقطه اي از رنگ را
همچو موج وسعت مي دهد
و چشمي پديدار مي شود
چشمي بر آسمان كوير
چشمي در زير ِ زمين
چشمي بر لب دريا
و يا چشمي كه چون خورشيد از زمين مي رويد
طبيعت
همان نقاش پنهان
با قلم موي باد و باران
و جنبش خاك و گردش افلاك
هر دم هزار نقش بر بوم زمين و آسمان مي آفريند
كه نقاشان جهان حيران مي شوند كدام
نظم و هماهنگي ِ مرموز
و پنهان ِ منحني ابرها و
نيمرخ هاي پر دندانه ي كوهها
و رقص گستاخ و بي خيال امواج را
زيبايي بخشيده است؟
چه نظامي
بر بي نظمي كوه و ابر و دريا فرمان مي راند؟
كه هزار ماني ِ نقاش را در سلسله ي گيسوي پريشان خود اسير كرده است؟
آيا مي توان آنچه را باد بر بوم ِ كوير نقش مي كند
بر بوم ِ كاغذ آورد؟!
با همان شفافيت رنگ
و بي خيالي ِ طرح

آيا مي توان در هنر
طبيعتي ديگر آفريد
كه با همان قوانين طبيعت الهي شكل گيرد؟
آيا مي توان خط ِ مشيت الهي را در طبيعت يافت و در هنر دنبال كرد؟
و دانست كه هر چه آن خسرو كند شيرين بود؟
آيا مي توان شعري به زيبايي ِ يك درخت گفت؟

و نقشي بزيبايي يك سنجاب كشيد؟
و صدها كافر را مجاب كرد و گفت:
مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد
كه كفر از شرم ِ يار ِ من، مسلمانوار مي آيد
اين نقاشيهاي كوچك
شايد برقي رنگ پريده باشند
از اين سـُوداها و انديشه ها
و شايد
هيچ نباشند.

دكتر حسين الهي قمشه اي
(كتاب مقالات - صفحه ي 357)
اين عكس توسط ناسا با تلسكوپ هابل در سال ۲۰۰۳ ميلادی گرفته شده :

و در ماه می سال ۲۰۰۳ با عنوان چشم خدا بر روی سايت ناسا قرار گرفت.
با اين عكس مقايسه كنيد :

به نظر من يكی از زيباترين عكسهای نجوميه. نظر شما چيه ؟
هاوکينگ از ناتواني تا دانايي

«من اشتباه کردم و 30سال گذشته را با برداشت نادرستي از سياهچاله ها پشت سرگذاشته ام.»
اين جملاتي بود که استفان ويليام هاوکينگ در هفدهمين کنفرانس بين المللي گرانش و نسبيت عام (GR17) که در دوبلين ايرلند جنوبي برگزار مي شد، به زبان آورد.
از چند روز پيش از آن ، جامعه کيهان شناسان جهان با بي صبري منتظر سخنراني وي بودند. دبير اين گردهمايي جهاني اعلام کرده بود استفان در آخرين دقايق باقيمانده از فرصت ثبت نام در اين کنفرانس سود جسته و با ارسال نامه اي به وي اعلام کرده که موفق به حل پارادوکس اطلاعات سياهچاله (Black hole Information Paradox) شده است و قصد دارد در باره آن در اين کنفرانس سخن بگويد و بدين ترتيب زماني يکساعته براي وي در نظر گرفته شد تا او بتواند 31 تير ماه فرمول بندي جديد خود از سياهچاله ها را ارائه کند.
استفان ويليام ، هشتم ژانويه سال 1942، دقيقا 300 سال پس از روزي که گاليله ديده از جهان فرو بسته بود در خانه اي کوچک در شمال لندن به دنيا آمد.
بعدها و زماني که نام او مرزهاي دانش را درنورديد هميشه از تقارن تولدش با سالگرد وفات گاليله به عنوان تصادفي اعجاب انگيز ياد مي کرد که او را به گذشته اي پر افتخار ارتباط مي دهد.
زمان جنگ جهاني دوم ، خانواده هاوکينگ براي در امان ماندن از آتش جنگ به منطقه آکسفورد مهاجرت کردند، اگرچه علاقه اوليه استفان به يادگيري رياضيات بود، اما به دليل اين که کالجي که در آن تحصيل مي کرد در اين رشته محصل نمي پذيرفت به تحصيل در علوم فيزيک پرداخت و بعد از آن بود که مجبور شد براي ادامه تحصيل ، در زمينه مورد علاقه ديگرش يعني کيهان شناسي که در آن زمان در کالجهاي آکسفورد تدريس نمي شد، عازم کمبريج شود؛ جايي که افتخارات بي نظيري را براي استفان به همراه آورد.
پس از آن که آموزش هاي خود را با سختيهاي فراوان به پايان رساند از سوي دپارتمان رياضيات کاربردي و فيزيک نظري دعوت به همکاري شد و خيلي زود توانست به کرسي دست يابد که سال 1663 در اين دانشگاه بنيان گذاشته شده بود.
اين کرسي پيش از هاوکينگ از آن نيوتون بود و پس از آن تنها دايراک ، فيزيکدان برجسته توانسته بود آن را در اختيار بگيرد.
هاوکينگ که در حال نبردي نفسگير با خود بود به اين موفقيت مهم دست يافت و به عنوان استاد کرسي لوکسيان پروفسور رياضيات کمبريج انتخاب شد.
اوسالهاي بعد به کار روي نظريات مربوط به يکي از مرموزترين اجرام عالم يعني سياهچاله ها پرداخت و در عين حال سعي کرد پيچيده ترين مفاهيم جهان را با زباني ساده براي مردم بيان کند که از جمله مهمترين کارهاي وي در اين زمينه نگارش کتاب تاريخچه مختصر زمان از سوي اين فيزيکدان پرافتخار جهان است.
اما داستان زندگي هاوکينگ از دريچه ديگري غير از موفقيت هاي علمي اش و سعي در باز کردن رازهاي بسته مرموزترين و ناشناخته ترين اجرام جهان نيز مورد توجه است.
هاوکينگ به خاطر مي آورد هيچ گاه در دوران کودکي و مدرسه ، دانش آموز فعالي نبوده و حتي معلمان از دستخط بد او به ستوه آمده بودند؛ اما با ورود به دانشگاه اوضاع فرق کرد و وي علاقه خاصي به فعاليت هاي بدني نشان داد و حتي در يکي دو رشته ورزشي در سطح دانشگاه به موفقيت هايي هم دست يافت ، اما در همين هنگام و از اواخر 19 سالگي علايم مشکوکي از ضعفهاي غير طبيعي در او به چشم خورد.
پزشک خانوادگي ، وي را به يک متخصص معرفي کرد و بدين ترتيب استفان در بيست و يکمين سالگرد تولدش عازم بيمارستان شد تا مجموعه اي از آزمايش ها را پشت سر بگذارد.
عکسبرداري ها و نمونه برداري از عضله هايش پزشکان را متوجه بيماري وحشتناکي کرد که در حال پيشروي و غلبه بر استفان بود.
اگر چه اوايل به او گفتند مشکل از کمبود ويتامين ناشي مي شود؛ اما خيلي زود مجبور شدند حقيقت را به استفان 21ساله که در حال سپري کردن دوره تحصيلي خود در کمبريج بود، بگويند.
وي به بيماري فلج اعصاب محرک عضلاني مبتلا شده بود. اين بيماري کم کم تمام بدن اورا فرا مي گرفت و سرانجام او را از پاي در مي آورد. پزشک معالج به او پيشنهاد کرد به کمبريج برگردد و تحقيقاتش را ادامه دهد.
استفان انگيزه زيادي براي ادامه فعاليت نداشت چون بعيد مي دانست حتي آنقدر زنده بماند که بتواند دکترايش را بگيرد.
کسي نمي داند چه اتفاقي افتاد و حتي خود استفان هم نمي داند دقيقا چه بر او گذشت که تصميم گرفت تا آنجا که مي تواند بکوشد زندگي معمولي را علي رغم ناتوانايي هايش تجربه کند.
وي کم کم توانايي عضلاني خود را ازدست مي داد و رفت و آمد به دانشگاه برايش سخت تر مي شد. در همين شرايط بود که با دختري به نام جين وايلد آشنا شد که خود استفان معتقد است همين آشنايي باعث تحول زندگي و تبديل شدن او به پروفسور هاوکينگ اين روزها شده است.
آنها با هم ازدواج کردند و استفان توانست خانه اي را با کمک والدينش در نزديکي کالج خود تهيه کند. کم کم و با افزايش فعاليت هاي استفان ، بيماري او هم گسترش مي يافت و جين مجبور بود براي او پرستار بگيرد تا در کارهاي شخصي به او کمک کند.
کم کم هاوکينگ توان حرکتهاي اصلي خود را نيز از دست مي داد و مجبور بود براي حل و نقل از صندلي چرخدار استفاده کند.سرانجام بيماري به قدرت تکلم او نيز آسيب رساند و وي را از توانايي حرف زدن نيز محروم کرد.
يکي از دوستانش براي او يک برنامه اکولايزر فرستاد که با نصب روي يک رايانه خانگي وي را قادر مي کرد تا باانتخاب کلمات مناسب با کمک موس متن مورد نظر خود را به صدا تبديل کند.
او ابتدا فقط مي توانست هردقيقه 15 کلمه را ساماندهي کند، اما اين شرايط هم پايدار نماند و وي توانايي حرکت دستان خود را نيز از دست داد.
اينک نظريات جنجالي او آنقدر معروف شده بود که مهندسان به فکر ساخت ابزار ويژه اي براي او بيفتند و به همين دليل يک صدا ساز ويژه براي او تدارک ديدند؛ صدا سازي که مي توانست با دنبال کردن حرکت چشمان استفان (که جزو معدود اعضاي بدن استفان به شمار مي رود که هنوز سالم است) کلمات مورد نظر او را شناسايي و اعلام کند.استفان با قبول بيماري اش و در عين حال با مبارزه با آن توانست گامهاي بلندي بردارد که شايد بسياري از افراد سالم از برداشتن آن عاجزند.
او زماني که پروژه و تحقيقي را شروع مي کند مطمئن نيست تا پايان آن زنده بماند، اما با جديت کارش را دنبال مي کند. اين معلوليت باعث کاهش فعاليت هاي علمي او نشده است.
او تدريس مي کند و با شاگردانش بر سر مسائل مختلف به بحث مي نشيند. غير ازمقاله هاي علمي ، براي عموم مردم کتاب مي نويسد و با برگزاري سخنراني خود را در قالب يک دانشمند تمام عيار به جهان معرفي مي کند.اکنون تقريبا تمام اعضاي بدن استفان از کار افتاده اند، اما مغز او و اراده او جهان را به تحسين واداشته است.
او قرار بود اندکي پس از بيست و يکمين سال تولدش تسليم مرگ شود، اما اکنون در 62 سالگي خود دست به تغييرات بنيادي در دانش کيهان شناسي مي زند و به قول يکي از پزشکانش با اسير کردن مرگ در يک سياهچاله مانع از نزديک شدن او به خود مي گردد؛ اگرچه خود او نظر ديگري دارد و معتقد است تنها چيزي که نبايد در زندگي گم کرد اميد است و هاوکينگ هنوز هم با اميد به کار ادامه مي دهد.
GR17
سال 1974 استفان هاوکينگ با بررسي رياضياتي سياهچاله ها متوجه نکته بسيار عجيبي شد.
دريافت اين اجرام مي توانند نوعي تابش که بعدها به تابش هاوکينگ معروف شد از خود بروز دهند، اما اين تابش با ديگر تابشها متفاوت است و بلافاصله پس از آن که بخواهد از افق رويداد خارج شود تمام اطلاعات خود را ازدست مي دهد.
اين تابش بر اساس اصول مکانيک کوانتومي بايد داده هايي از ماهيت جرم تابش کننده (سياهچاله) را با خود به بيرون حمل کند براساس محاسبات هاوکينگ ، اين تابش هيچيک از اين اطلاعات اساسي را همراه نداشت و تمام اين اطلاعات به نوعي گم مي شدند.
اين مساله غير عادي موجب بروز پاردوکسي به نام پاردوکس اطلاعاتي سياهچاله شد. اين نظريه هاوکينگ نتيجه ثانويه اي نيز به همراه داشت و آن اين بود که به هيچ عنوان نمي توان از سرنوشت اجرامي که درون سياهچاله سقوط مي کنند اطلاعاتي به دست آورد و درباره آينده آنها اظهار نظر کرد.
مدت 30 سال بسياري از دانشمندان تلاش کردند تا بتوانند اين پارادوکس را حل کنند، اما کوشش آنها با شکست مواجه شد.
چندي پيش حتي هاوکينگ با يکي از استادان دانشگاه کالتک به نام جان پرسکيل بر سر اين که اين پارادوکس هيچ گاه حل نخواهد شد، شرط بندي کرد.
تقريبا همه مطمئن شده بودند اين مساله تا سالها حل نشده باقي خواهد ماند، اما شايد تعداد اندک افرادي هم که خوشبين بودند اين مساله بزودي حل شد باور نمي کردند بنيانگذار اصل اين پاردوکس اقدام به حل آن کند.
دوشنبه 29 تير ماه بانو ماري مک آليس ، رئيس جمهور جمهوري ايرلند عازم کنسرت هال شهر دوبلين شد تا بزگترين گردهمايي دانشمندان و محققان عرصه گرانش و نسبيت عام را که امسال در دوبلين برگزار مي شد، افتتاح کند؛ اما هنگامي که عالي ترين مقام سياسي ايرلند به بيش از 600 دانشمند برجسته جهان که از 48 کشور مختلف گردهم آمده بودند خوشامد مي گفت ، هم او و هم همه دانشمندان مي دانستند که اين کنفرانس به دليل نامه کوتاهي که استفان در آخرين دقايق مهلت درخواست زمان براي سخنراني به دبير همايش فرستاده بود از اهميت دوچنداني برخوردار است و شايد بيش از همه ، مک آليس خوشحال بود که اين سخنراني در هفدهمين کنفرانس بين المللي گرانش و نسبيت عام (GR17) که کشور او ميزبان آن است ، ايراد مي شود.
هاوکينگ در نامه کوتاه خود اشاره کرده بود که موفق به حل پارادوکس اطلاعاتي سياهچاله ها شده است و مي خواهد در اين کنفرانس به توضيح رياضياتي آن بپردازد.
استفان ويليام هاوکينگ سرانجام روز چهارشنبه 31 تيرماه مقابل 600 دانشمند کنجکاو و درحالي که حضور در جلسه سخنراني وي تنها براي دانشمندان در نظر گرفته شده بود، حاضر شد و درحالي که روي صندلي چرخدار خود بسيار شکسته تر از زماني که پارادوکس را سال 1974 مطرح مي کرد، به نظر مي آمد با کمک يک رايانه سخنگو سخنانش را آغاز کرد.
«من اشتباه کردم و 30 سال گذشته را با برداشت نادرستي از سياهچاله ها پشت سر گذاشته ام.» وي سپس به توضيح فرمول بندي جديد خود درباره سياهچاله ها پرداخت.
وي با کمک از رياضياتي بسيار پيشرفته نشان داد که در سطح افق رويداد اعوجاجات کوانتومي شکل مي گيرد و سپس با کمک از اصل عدم قطعيت هايزنبرگ ثابت کرد وجود اين اعوجاجات به بخشي از تابش هاوکينگ اجازه مي دهد تا برخي بسته هاي اطلاعاتي را با خود به خارج حمل کند.
اين مساله بدين معني است که اين توانايي را پيدا کرده ايم تا درباره اتفاقاتي که درون يک سياهچاله رخ مي دهد اظهار نظر کنيم و درباره آينده و سرنوشت اجرامي که به درون آن سقو ط مي کنند حرف بزنيم.
اين دستاورد بسيار بزرگي براي دانش کيهان شناسي به شمار مي رود.قرار است بزودي متن کامل سخنراني هاوکينگ در مجلات علمي و روي شبکه جهاني اينترنت منتشر شود.
مطمئنا در ماههاي آينده بحثهاي زيادي در خصوص اثبات جديد هاوکينگ مطرح خواهد شد و اگر اين نظر مورد قبول جامعه کيهان شناسان جهان قرار گيرد خود باعث باخت شرط بندي معروفش شده است.
اينک استفان ويليام هاوکينگ در هفتمين دهه زندگي اش است وهنوز به افقهاي نويني چشم دارد که ممکن است به وسيله او مورد بررسي و اکتشاف قرار گيرد.
هاوکينگ صرف نظر از رد يا قبول نظريه اخيرش به وسيله مجامع علمي نمونه اي است از آنچه توانايي يک انسان مي ناميم.
استفان در حالي که محکوم به ادامه حيات روي يک صندلي چرخدار کوچک است ، سوداي حل رازهاي عالم بزرگ مقياس را در سر دارد و آن گونه که خود هميشه يادآوري مي کند آموخته است که نا اميد نشود.
منبع : روزنامه جامجم
بیا با هم بریم بهشت
60 سال نماز اول وقت روزی 17 رکعت 60 ماه روزه 30 بار خمس 2 بار زکات با یه صدقه اضافه جمعا میشه یه زمین 1000 متری تو بهشت با یه قصر و شش هفتا حوری متاسفانه تصور خیلی افراد از خوب بودن و ارتباطشون با خدا و قیامت و...اینطوریه . جالب اینجاست میخوان چیزهایی رو که تو دنیا ازش پرهیز میکنن در آخرت بدست بیارن! پر از قصر و خوردنی و حوری و قلمان چه بهشت جهنمیی! چند وقت پیش داشتم فکر میکردم اگر خدا بخواد از روی حسابگریش با من رفتار کنه هیزم جهنم بودن هم برای من کمه! خدا وقتی برای اولین بار با پیامبرش حرف میزنه میگه : بخوان و (بدان که) پروردگار تو بخشنده ترین بخشندگان است . اقراء و ربک الاکرم (علق3) همیشه وقتی میخوایم از خدا نام ببریم میگیم : به نام خداوند بخشنده مهربان . بسم الله الرحمن الرحیم اصلا مگه ما توانایی این رو داریم که از خدا جز لطف و مهربانی و بخشندگیش رو بخوایم . مگه چیزی داشتیم که حالا با صدقه دادنش و با وقف کردنش و... از خدا طلبکار باشیم . بر فرض مالی یا علمی بوده که خدا لطف کرده و به من داده و حالا من میدمش به تو مالکیتی وجود نداره که انتظار اجر و پاداش داشته باشیم . به نظر من اون چیزهایی که در قرآن و تمام کتابهای الهی به عنوان پاداش یا جزا وعده داده شده برای اراده و تصمیم و نیت درونی ماست چون کسی که" واقعا" در دلش آرزوی خوب بودن رو داشته باشه حتما برای رسیدن بهش تلاش میکنه و اگر توان عمل کردن رو نداشته باشه چه مالی و چه جسمی و روحی خدا از دل پاک و نیت خیر او خبر داره . نماز و روزه و... اعمالی نیستند که اگر انجام ندی پدرت رو در می آرن بلکه اگر انجام بدی تاثیرش رو هم در زندگی خواهی دید. اون چیزی که اگر نباشی همه چیزت رو از دست خواهی داد خوب بودن و انسان بودن و ایمان داشتن_ چرا که وقتی ایمان داشته باشی به انسانیت و حق پایبندی و وقتی انسان باشی تمام وجودت خوبیه . یه جمله خیلی قشنگی توی فیلم یک تکه نان بود : (( تو خوبی ولی خوب بودن کافی نیست باید بگی (انسان بودن)و وقتی گفتی باید بهش عمل کنی ( ایمان ).)) " ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصاری و الصائبین من امن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم ولا هم یحزنون " (بقره 62) " هر مسلمان و یهود و نصاری (مسیحی) و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچ گاه ترسان و اندوهگین نخواهد بود ."
روز ملی خلیج فارس بر همگان مبارک باد!!!

روزی که در آن با همت دلیران ایران زمین، اشغالگران پرتغالی از خليج فارس اخراج شدند.


ببين من و تو مثل ۲ تا از اين ماهی ها ميمونيم که اگر با هم متحد شويم هيچ قدرتی نميتواند جلودارمان باشد!!!
|
عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده. در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم. یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن! حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....
ما اول توی بهشت بودیم. گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود. بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه. حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم ِ ترکیب. فکر نکن که دیگه تموم شد. ما هنوز هم داریم میوه می خوریم! اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف. البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.
بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم! بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتا کوه هم از پذریفتن ِ این بار خودداری کرد. "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم.
زشت ترین چیزهای دنیا از نبودن سرچشمه میگیره و زیباترین چیزها از بودن ناشی میشه. وقتی به یکی بگن تو هیچوقت نمی میری، اصلا نمی تونی بمیری، ببینین چقدر شاد میشه. پس "بودن" و "شادی" از یه جنسه. به قول مولانا:
شما شبها که می خوابین آیا می ترسین برین توی رختخواب؟ چرا نمی ترسین؟ چون می دونین قراره فردا صبح بیدار بشین. از این اعتماد انسان جوان میشه. مرحوم ِ پدر اشعار ِ پیریشون از اشعار جوانیشون جوانتر بود. این شعر رو پدر در هفتاد سالگی گفتن:
تمام ساختمانهای این دنیا در برابر ِ مقام ِ تو کوتاهه. اشکال ِ کار ِ ما اینه که نشستیم. اگه همت کنیم و روی پای خودمون بلند شیم، قد ِ ما از سقف ِ آسمان بلندتره که گفت: "لقد کرمنا بنی آدم". این بلندای ما بخاطر َ مقام ِ شخصی ِ ما نیست. ما بواسطه ی بلندی مقام ِ خداست که این مقام رو می تونیم پیدا کنیم. الله الصمد. یعنی خدا بی نیازه. مثل دریا که به کف و موج وابستگی نداره اما کف و موج به دریا وابسته اند و بی دریا، اونا هم وجود ندارن.
برای بلند شدن باید دعا کرد. دعا رو دست کم نگیرین. کسی که دعا می کنه رو هم دست کم نگیرین. دعا یعنی استجابت. همون موقع که دعا می کنی مستجاب میشه. تمام نیروهای درونت بسیج میشن. نیروهایی که در خواب بودن بیدار میشن و هم هدف میشن. آخه خیلی چیزها در وجود ِ ما خوابیده و دعا یعنی بسیج ِ نیروهای درون.
خدا کیه؟ خدا کسیه که هیچوقت، از قبل از ازل تا بعد از ابد، به خواب نمیره. ما چکار کنیم که به خواب نریم و نیروهای به خواب رفته مون بیدار شن؟ اهل ِ معرفت خوابشون هم عین بیداریشونه. خیلی از جوابها رو در عالم ِ خواب پیدا می کردن. اگه خواب به معنی بی خبری باشه، این خواب که دیگه خواب نیست. به نیایشهای فردوسی نگاه کنین:
یعنی عقل ِ تو در ترازوی احدیت است. ما با این عقل نمی تونیم به او برسیم چون راهی به شناخت ِ او نداره.
همه ی عقلها وقتی به او رسیدن، عقلشون رو انکار کردن و گذاشتنش کنار و یه نظر اون جمال رو دیدن. خود ِ کانت هم از راه ِ عشق و محبت فهمید خدا هست. کانت نوکری داشت که پیرمرد ِ مسنی بود. خود ِ کانت هم خیلی فقیر بود طوریکه یکدونه پیرهن داشت که وقتی میشستش، اونقدر بیرون نمی رفت تا اون خشک بشه. یه لا قبا بود. حالا حساب بکنین که چنین آدمی چقدر می تونه به نوکرش پول بده. این پیرمرد هم زن و بچه داشت و خیلی هم محتاج بود، اما هر ماه نصف حقوقش رو به یه زن بسیار فقیری می داد که چندتا بچه ی قد و نیم قد داشت. کانت که از این موضوع مطلع شد از خودش سؤال کرد:
اگه خوب فکر کنین همین دو سؤال معاد رو اثبات میکنه. هر کس می شنوه فلانی گذشت کرده از حقش میگن: چه جوانمردی! هرکس رفتار پوریای ولی رو می بینه، با این وجود که او زمین خورد میگه چه بزرگی و مقامی.
نظامی یکجایی اعجاز کرده. اومده ده جلد کتاب فلسفه ی نوشته شده توسط هگل رو یک بیت کرده. مفهوم این بیت شعر اینه که میگه:
به این تصویری که نظامی براتون طراحی کرده خوب نگاه کنین. آدم دچار حیرت میشه از عظمت ِ این شکوه و جسارت.
والت پیتمان بعد از خوندن ده جلد اثار هگل هم میگه:
نظامی در مخزن الاسرار میگه:
عقل وقتی باریک میشه می تونه به جواهرات دسترسی ÷یدا کنه. کسی دیدین تا حالا جواهر رو به طناب ِ رخت آویزون کنه؟ انشتین هم همینو میگه. میگه من عقلم رو باریک می کنم تا بتونه ایده ها رو بگیره و ایده ها از جانب خدا به من می رسند. Ideas come from God.
بحث دیالکتیک چی میگه؟ میگه عالم همیشه در جنگه و همه جا کشمکشه. اینها تفسیرهای جدیدی از نظریات کهنه. نظامی هم این رو می دونسته و بهش جواب داده. گفته:
این بحث میگه: در هر جنگی یک چیز ثالثی خلق میشه که از هردوتای قبلی کاملتره. این یه جور تکامله. اینها اونقدر تکامل پیدا میکنن تا به کاملترین که خدا باشه میرسن. نظامی هم این بحث رو گفته اما همه رو با هم صلح و آشتی داده و گفته که نمی بینین که همه دارن خدا رو ستایش می کنن. بله اگه خدایی نبود اونوقت همه چیز با هم در جنگ بودن اما حضور دائمی ِ خدا در همه چیز نقطه ی پایانی به همه ی جنگها و کشمکشهاست.
این ابیات نشون میده که تمام بزرگان ایران مثل نظامی به این مرحله به مرحله تمامل صلح آمیز اعتقاد داشتند. پس این نظریات جدید هیاهوهای جدیدی برای نظریات ِ کهنیست.
انشالله که سالک ِ راه ِ حق بشیم... بازنشست نشیم...
برنامه بریزین برای هر ساعت ِ زندگیتون. برنامه ریزی خودش عمر ِ آدم رو طولانی میکنه. بدن ِ ما به برنامه ریزی در راه ِ عشق پاسخ مثبت میده. در هفتاد سالگی بگو من میخوام یه کلاس جدید برم و چیز جدیدتز یاد بگیرم. تک تک ِ روزهایی که خدا بهتون میده یه معجزه ی بزرگه. زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.
سخنرانی دکتر الهی قمشه ای از شبکه ی چهارم سیما پنجشنبه ها ساعت 23 |
تعرض کوردلان
خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، سيد محمد خاتمی شب گذشته هنگام ورود به حرم حضرت معصومه(س) علاوه بر استقبال از
سوی بسیاری از زائران، مورد تعرض لفظی عدهای کوچک قرار گرفت.
بنابر این گزارش هنگامی که رییسجمهور سابق حوالی ساعت ۱۹:۳۰ شب گذشته از درب مسجد اعظم وارد حرم حضرت فاطمه معصومه(س) میشد، یک گروه 4، 5 نفره علیه وی شعار دادند.
این در حالی بود که در شب جمعه تعداد زیادی از مردم و عاشقان اهل بیت به حرم آمده و بسیاری از آنها با دیدن حجت الاسلام خاتمی به سوی وی آمده و با احاطه کردن خاتمی از او استقبال کرده و با او احوالپرسی می کردند.
همچنین زمانی که یک جوان مخالف خاتمی شعاری علیه او داد، رییس جمهور سابق اين فرد را به نزد خود فراخواند که وي بدون توجه به خاتمي ، محل را ترک کرد.
گفتنی است، سفر سید محمد خاتمی با هدف شرکت در جلسه یک مرکز علمی بوده و وی برنامه ای برای نشست با مراجع تقلید و یا گروه های سیاسی قم نداشته است.
|
|
| دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای |
|
|
|
علیرغم فعالیتهای بسیار، برنامه روزانه پر تحرک و طبیعت خستگی ناپذیر ایشان و به رشته تحریر در آوردن بسیاری کتابها و مقالات و ایراد سخنرانی های متعدد در نقاط مختلف دنیا به نظر می رسد که در این دنیای پر هیاهو که سرشار از اطلاعات اغلب بیهوده و با تاریخ مصرف یکی دو روزه است، هنوز بسیاری از مشتاقان ادب و فرهنگ ندای درونی استاد قمشه ای را بگوش جان نشنیده اند. از دیدگاه دکتر قمشه ای امور دنیوی و روزمره زندگی از اهمیت ویژه برخوردار بوده و بخش گیرا و انکار نا پذیری از حیات انسان بر روی کره خاک را تشکیل می دهد. او می گوید مقصود عارفان از "دنیا" تنها فراموشی خداوند و ارزشهای معنوی الهی است و به گفته مولانا: چیست دنیا، از خدا غافل شدن نی قماش و خانه و فرزند و زن اما خوشتر آنکه لحظاتی چند از نگرانی اینکه وقت ندارم و ملال کارهای روزمره و اخبار مضطرب کننده جنگ و تنش و حوادث و اینکه بالاخره اوضاع فلوجه در عراق و موضع مارک لیتهام در مقابل جان هاورد، و اینکه جورج بوش به تونی بلیر چه گفته، قیمت بورس سهام و یااینکه بالاخره دیوید بکهم با چند زن مدل و غیره ارتباط داشته و و و ... براحتی بگذریم و با خیالی آسوده و فکری متمرکز با استاد قمشه ای کمی بیشتر آشنا شویم. بیوگرافی
حسین محی الدین الهی قمشه ای فرزند چهارم استاد فقید مهدی الهی قمشه ای و خانم طیبه تربتی در دی ماه 1318 (ژانویه 1940) در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائی، متوسطه و دانشگاهی را به ترتیب در دبستان دانش، دبیرستان مروی و دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران تا درجه دکتری (Ph.D. In Islamic Philosophy & Theology) به پایان برد و نیز تحصیلات حوزوی و سنتی (Liberal studies) را نزد پدر، و استادان دیگر دنبال کرد. پدر ایشان فیلسوف، مجتهد، شاعر و مترجم برجسته ای بودند و اولین و معتبر ترین ترجمه فارسی قرآن از کارهای ایشان میباشد. دکتر قمشه ای پس از پایان تحصیلات دانشگاهی به کار تدریس در دانشگاه تهران و سایر مراکز آموزش عالی در داخل و بعد ها خارج از کشور پرداخت و در کنار آن به تالیف و ترجمه در زمینه عرفان و ادبیات و زیبائی شناسی مشغول شد. وی در سال 1358 قریب یکسال نیز ریاست کتابخانه ملی ایران را عهده دار بود. تحصیلات حوزوی یا سنتی یا همان Liberal Studies شامل دوره کامل دروس و مباحث اسلامی میباشد از جمله: اخلاق(Ethics)، منطق(Logic)، فلسفه و کلام(Theology)، فقه اسلامی(Islamic jurisprudence) ، زبان و ادبیات عرب، ادبیات فارسی با تمرکز بر شعرای عرفانی منجمله نظامی، مولانا، سعدی، حافظ، و شبستری. ایشان دارای همسر و دو فرزند، یک پسر و یک دختر بنامهای شاهد و شادی می باشند. همسر ایشان دارای درجه دکتری در رشته علوم و صنایع غذایی بوده و استاد دانشکده پزشکی شهید بهشتی و موسسه علوم و صنایع غذایی و تغذیه و بهداشت میباشند. وی مولف و مترجم کتابها و مقالات در زمینه علوم غذایی نیز میباشد. دکتر قمشه ای شاغل هیچ شغل رسمی نیست و کارش بیشتر به تدریس آزاد در دانشگاهها و مراکز فرهنگی و تالیف و ترجمه کتاب گذشته و می گذرد. همه آموزش های او در ایران صورت گرفته و زبان انگلیسی، عربی، فرانسه و غیره را نیز در ایران آموخته است. ساکن تهران است و سالی یکی دو بار به مدت سه تا چهار هفته برای ایراد سخنرانی به کشور های خارج سفر می کند. وی در اکثر کشورهای اروپایی، کانادا، آمریکا، انگلیس، هند، تاجیکستان، و استرالیا (ملبورن، سیدنی، بریزبین) سخنرانی داشته است. ایشان به موسیقی ارادت خاص دارد و آنرا بیش از سایر هنر ها در سخنرانیهای خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشویق نموده است. او میگوید فرهنگ نور الهی است، از هرکجا بتابد آنجا مشرق است. پیام آور عشق، استاد قمشه ای، با خستگی ناپذیری تحسین بر انگیزش همواره پیک آشنایی ایرانی و غیر ایرانی با فلسفه و ادبیات غنی عرفانی ایران بوده و در این راستا در دانشگاههاو مراکز علمی فرهنگی بیشماری در ایران و خارج از ایران تدریس و سخنرانی داشته که از آن میان میتوان تدریس فلسفه، عرفان، ادبیات، و هنر در دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای ایران و همچنین دانشگاههای لندن، آکسفورد، هاروارد، پرینستن، و برکلی کالیفرنیا را نام برد. مجموعه سخنرانی های ایشان در Temenos Academy لندن بین سالهای 1994 تا 1996 در باره هنر و حکمت داستانسرایی در مثنوی، هفت داستان در زیر هفت گنبد از حکیم نطامی، عطار، و قرآن نیز نمایانگر اعتبار جهانی این فیلسوف عاشق می باشد. دکتر قمشه ای همچنین با هنر هایی چون نقاشی و موسیقی و خوشنویسی از نزدیک آشنایی دارد و گاهگاهی در زمینه خوش نویسی آثاری از او به نمایش گذاشته شده است. ایشان به موسیقی ارادت خاص دارد و آنرا بیش از سایر هنر ها در سخنرانیهای خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشویق نموده است. به قول یکی از موسیقیدانان هیچیک از سخنرانیهای دکتر قمشه ای نیست که در آن نکته ای در باره موسیقی نباشد. دکتر قمشه ای از حافظه درخشانی برخوردار است و به نظر می رسد که قرآن را تقزیبا از حفظ دارد و با مثنوی و حافظ و نظامی و فردوسی چنان است که گویی دیوان آنها در پیش روی او گشاده است و بخصوص گلشن راز شیخ محمود شبستری تماما در خاطر اوست. وی همچنین در ادبیات انگلیس و عرب نیز می تواند ساعتها از حفظ ، اشعار و قطعاتی را بازگو کند. دکتر قمشه ای اغلب روی این نکته تاکید دارد که اگر جاذبه ای در سخن او هست امتیازش به سعدی و حافظ و مولانا و بزرگان شرق و غرب باز می گردد و او تنها خود را توزیع کننده بخشی از فرهنگ جهانی در میان وارثان آن می داند. دکتر قمشه ای امیدوار است که نسل جدید با توجه به امکانات شگفت انگیز ارتباطی امروزه و با استفاده از آخرین پیشرفتهای تکنولوژیکی بتوانند چراغ فرهنگ جهانی را روشن نگه دارند و نصیحت فردوسی را بجای آورند که فرمود: به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بگرد و به هر کس بگوی در بیان پیوند بین عرفان و علم و تکنولوژی نظر ایشان، طبق سخنرانیهای مفصلی که در این زمینه داشته اند، این است که تکنولوژی حاکمیت انسان بر دیو های بیرونی یعنی نیروهای سرکش طبیعی است و عرفان حاکمیت انسان بر دیو های درونی مانند حرص و کبر و کینه و امثال آن است. بدین سان عرفان و تکنولوژی در هدف با هم بسیار نزدیکند و می توان و باید در میان غوغای تکنولوژی عارف نیز بود. جوانان
استاد قمشه ای معتقدند که جوانان با ارزش ترین سرمایه هر جامعه بوده و در این دنیای پر آشوب که رسانه ها و مراجع گوناگون باعث بوجود آمدن پدیده مضر انباشت و آلودگی اطلاعاتی گردیده اند، ما میبایست با تمام نیرو به یاری آنان شتافته و راهی نو در پیش پای آنها نهیم و صدایی و نوایی تازه به گوش آنها برسانیم تا حد اقل آنان حق انتخابی دیگر نیز داشته باشند. به همین سبب استاد قمشه ای طرحی برای پرورش فکری و فرهنگی جوانان در دست تهیه دارند با عنوان سرمایه گذاری فرهنگی. این طرح شامل خلاصه سازی کتابهای بزرگ جهان بر مبنای قضاوت منقدان بین المللی، ارائه مقالات و اشعار برجسته دنیا و معرفی شیوه های مطالعه برای کسب فرهنگ جهانی می باشد. کتاب 365 روز با سعدی ایشان از این گروه کتاب است که چاپ گردیده و کتابهای دیگر 365 روز در صحبت شکسپیر، 365 روز با ادبیات انگلیس (در قلمرو زرین)، 365 روز در صحبت مولانا، و 365 روز در صحبت قرآن نیز در دست چاپ می باشند. در کتاب 365 روز در صحبت قرآن علاوه بر ارائه و ترجمه و تفسیر امهات (آیات کلیدی) کتاب آسمانی، دایره وسیع تاثیر قرآن بر ادب پارسی نیز به اختصار خاطر نشان شده است. سخنرانی های وی که از کانال 4 تلویزیون ایران و بعضا از تلویزیون جام جم پخش می گردد نیز در میان جوانان طرفداران بسیاری دارد.
خوشنویسی از دکتر قمشه ای سخنرانی های تلویزیونی
استاد قمشه ای از حدود سی سال پیش یعنی پس از در گذشت شادروان مهدی الهی قمشه ای تاکنون در دانشگاهها و مراکز فرهنگی و فرهنگسراها به ایراد سلسله سخنرانی هایی در باره بزرگان ادب پارسی و مباحث زیبایی شناسی در هنر و فلسفه و اخلاق اجتماعی پرداخته است. سخنرانیهای اخیر ایشان، از سال 1997یعنی حدود هفت سال است که بصورت هفتگی از تلویزیون ایران پخش می شود. البته چنانچه اشاره شد سخنرانی ها برای تلویزیون یا مصاحبه و شرکت در برنامه های تلویزیونی یا رادیویی انجام نمی پذیرد بلکه پس از انجام سخنرانی در مراکز یاد شده تلویزیون ایران در صورت تمایل و با کسب اجازه سخنران آنها را پخش می کند. طبق آمار مجله سروش، سخنرانیهای ایشان پر بیننده ترین برنامه ها بعد از اخبار بوده و حتی از برنامه های ورزشی و سریال های تلویزیونی نیز بینندگان بیشتری دارد. از خصوصیات جالب این سخنرانیها تنوع بینندگان است که از نوجوانان تا سالخوردگان و از عامه مردم تا خواص را در مشاغل گوناگون و با مواضع اجتماعی و مذهبی متفاوت شامل می شود. اسلام
استاد قمشه ای اسلام را با دید عرفانی می نگرد و معتقد است که احکام دینی در همه ادیان الهی از جمله اسلام باید چنان تفسیر شود که با فطرت الهی انسان هماهنگ باشد. چنانکه در قرآن آمده است خداوند انسان را بر فطرت خود آفرید و پیامبر فرموده است هر چه شرع بدان حکم کند عقل نیز بر همان حکم خواهد کرد. زن از دیدگاه عرفانی
او در باره خانمها نظرات خاص عرفانی دارد از جمله اینکه زن در مقام معشوقی قرار دارد و مظهر معشوقیت و محبوبیت خداوند در روی زمین است. و به همین سبب در ادب تغزلی عرفانی پارسی همه جا معشوق مطلق که خداست در صورت زن وصف می شود و مقصود از دختر پادشاه چین و بت چینی یا دختر چینی جلوه و جمال الهی است. گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از گردش او گردش این پرده نبینی؟ تالیفات و مقالات و سخنرانیها
حاصل کار و تلاش خستگی ناپذیر استاد قمشه ای تاکنون مجموعه با ارزشی از صد ها کتاب و مقاله و سخنرانی بصورت صوتی و تصویری می باشد. برای فهرست کامل این مجموعه پر ارزش به وب سایت ایشان www.persianwisdom. رجوع نمائید. در ضمن دکتر قمشه ای وعده داده اند که پیش از بازگشت به ایران از استرالیا فهرست یکصد جلد کتاب ممتاز جهان را در اختیار کانون ایرانیان ویکتوریا قرار دهند. این لیست بزودی روی وب سایت کانون www.iranian-vic.org.au وهمچنین وب سایت ایشان در اختیار همگان قرار خواهد گرفت. تهاجم غیر فرهنگی
تفکر جهانی استاد قمشه ای نشئت از این اعتقاد می گیرد که "تهاجم فرهنگی" مشکل شرق نیست بلکه "تهاجم غیر فرهنگی" است که مشکل زاست. چه بسا فرهنگ اصیل غرب و همه کشورهای جهان می تواند مایه تعالی و رشد معنوی همگان باشد. چنانکه فرهنگ اصیل شرق نیز برای غربیان پیوسته سرچشمه الهام و معرفت بوده است. او میگوید فرهنگ نور الهی است، از هرکجا بتابد آنجا مشرق است و آن نور در سه جلوه ظاهر می شود که عبارتند از زیبایی، دانایی و نیکویی. جامعه با فرهنگ جامعه ایست که در آن به زیبایی و دانایی و نیکویی بیش از هر چیز بها داده می شود و ثروت و قدرت و دولت و مقام و منصب همه در خدمت این سه ارزش قرار می گیرند. پیام دکتر قمشه ای در همه سخنرانیهایش بر محور علم و هنر و اخلاق می گردد. تعریف ایشان از این سه ارزش متعالی چنین است که شناخت نظام و هارمونی عالم، علم است. احساس نظام و هارمونی و خلق و ارائه تناسبات تازه هنر است و عمل کردن بر طبق هارمونی های درون و بیرون اخلاق را تشکیل می دهد. هدف علم رسیدن به حقیقت و هدف هنر کشف و ارائه زیبایی و هدف اخلاق رسیدن به خیر و سعادت است و این هر سه یعنی حقیقت و زیبایی و خیر، سه جلوه از یک ذات هستند. آنچه خیر است زیباست و حقیقت دارد، آنچه زیباست خیر است و حقیقت دارد و آنچه حقیقت دارد خیر است و زیباست. شعر معروف زیر از جان کیتز (John Keats) انگلیسی که بخش اول آن از افلاطون گرفته شده مبین همین دیدگاه در فرهنگ غرب است: "Beauty is truth, truth beauty,"— that is all ye know on earth, and all ye need to know |
تبریک نوروز 1385
۲۹ اسفند ۱۳۸۴
بسم الله الرحمن الرحیم
بهار فصل رویش است و بالیدن و شادابی و شکوه و ترنمِ آبشار و عطر شکوفه و جلوه گاه زندگانی، که تا در قامت بلند انسان تجلی یابد؛ جهان آفریده شده است.
بهار فصل ایمان به مهربانی و کفر به نفرت و مرگ و ویرانی است. و اینک بهاری دیگر از راه می رسد؛ در حالیکه نبوغ ایرانی را در تعیین روز اول آن با نام بلند "نوروز" که عین اعتدال است، به نشانه آغاز سال می بینیم.
در این بهارِ پرطراوت، بر گلبرگِ گونة کودکان ایرانی بوسه می زنم و دست و بازوی جوانان پرنشاط و نگران، ولی امیدوار ایرانی را می فشارم و به هر ایرانی در همه جا درود می فرستم.
ایران عزیز، بهار و پائیز فراوان دیده است؛ چنانکه همة آفرینش! ولی بهار امید هیچگاه در دل ما به پائیز نرسیده است.
جان گرم ایرانی که روزگاری تمدنی بزرگ آفرید، در پرتو آفتاب درخشان اسلام تابناک تر شد و چون چلچراغی در رواق اندیشه و فرهنگ بشری درخشید. و شگفتا که ایرانی، اسلام را به گونه ای پذیرا شد که با روان بلند او سازگارتر است. او اسلام خرد و مهر و زیبایی را در چهره خاندان پیامبر – که درود خدا بر آنان باد- یافت که با همه مظلومیت، همواره جانب ستم دیدگان تاریخ را گرفتند و سرود داد و آزادگی و خردورزی را در گنبد گیتی نواختند. در این ارادتمندی سنّی و شیعه، فارس و کرد و لر و بلوچ و دیگر اقوام ایرانی همراهند و بالاتر، کدام کلیمی و زرتشتی و مسیحی ایرانی را سراغ دارید که بر آستان علی و حسین (ع) سر تعظیم فرود نیاورد؟
ایرانی در کورة جانِ جهان افروز خود حتی توانسته است خشونت برهنة مهاجمان سنگدل را آب کند و آن را در خدمت زیبایی، ادب و هنر و اندیشة فاخر خود بگیرد.
امروز نیز ایرانی می تواند و باید با نام خدا و برای آزادی و پیشرفت و عدالت، بار دیگر با تاریکی، بیداد و فزون خواهی و خشونت و واپس گرایی در افتد. و چنین باد!
همه روزتان نوروز و نوروزتان جهان افروز باد
سیّد محمّد خاتمی
29/12/1384
'مهرپرستی یا میترائیسم از دینهای باستانی ایرانیان بود که بر پایه ایزد ایرانی مهر و دیگر ایزدان ایرانی بنیاد شده بود. مهرپرستی پیرامون سدههای نخستین یا دومین پیش از زایش مسیح در سرزمینهای ایرانی پدید آمد و از سده نخست میلادی به شاهنشاهی روم رخنه کرد. این دین در سدههای سوم و چهارم میلادی (میلادی) به اوج خود رسید و بویژه در میان سربازان رومی باورمندان بسیاری داشت. پس از فرمان تئودوس در ۳۹۱ میلادی که طی آن همه کیشها و آیینهای غیرمسیحی ممنوع اعلام شد آیینهای مهرپرستی نیز در مغربزمین رفته رفته از رواج افتاد.
پيش از ظهور زرتشت آريائيان در قالب زروانيگري، مهرپرستى نيز اختيار کردند.(کلمه مهر را دارمستتر بهمعنى دوستى و محبت مىداند. يوستى مىگويد که مهر واسطه و رابطه فروغ محدث و فروغ ازلى و بهعبارت ديگر واسطه بين آفريدگار و آفريدگان است. در گاتها کلمه ميترا بهمعنى عهد و پيمان آمده است. مهر در اوستا از آفريدگان اهورامزدا محسوب شده و ايزد محافظ عهد و پيمان است و از اين رو فرشته فروغ و روشنائى است تا هيچ چيز بر او پوشيده نماند. ماه هفتم سال و روز شانزدهم هر ماه و يشت دهم اوستا و جشن مهرگان مخصوص او است. کيش مهر از ايران به بابل و آسياى صغير رفت و سپس پرستيده شد و به اين گونه آئين مهرپرستى پديدار گشت. (فرهنگ معين)) در کتيبههاى هخامنشى ميثر (Mithra) آمده که تلفظ اوستائى مهر است. در سانسکريت ميترا (Mitra) و در پهلوى ميتر (Mitr) و در پارسى مصطلح امروز مهر خوانده مىشود. کهنترين سند نوشته شده الواح گلينى است متعلق به ۱۴۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح که در کاپاتوکا (Kapatuka) از شهرهاى آسياى صغير، در محلى بهنام بغازکوى پيدا شد. در کنار نام اين دو خدا، نام دو خداى کهن هند و ايرانى ايندرا Indra) نساتى (Nasatya) نيز آمده است. در اوستا ميترا مقام شامخى دارد و در زمان پيش از اوستا و رستاخيز زرتشتي، بزرگترين خدا بهحساب مىآمد. اين نشانه א که صليب (چليپا) شکسته ناميده شده است، در حقيقت صليب شکسته نيست. اين نشانه آريائى است، زيرا در ايران و هند هزاران سال پيشينه دارد. اين نشانه א نخستينبار در حدود خوزستان يافت شده و مربوط به هفت هزار سال پيش از ميلاد مىباشد به اين ترتيب پيشينه تاريخى آن در ايران بسى کهنتر از پيشينه آن نزد آريائىهاى هند است و هرتسفلد (Herzfeld) آن را گردونه خورشيد ناميده است. در گرمى (Germi) مغان آذربايجان گورهاى خمرهاى از دوره اشکانى بهدست آمده که در ميان آنها پارچهاى بسيار زيبا يافت شده است که داراى اين نقش مىباشد. همچنين اين نگاره بر دهانه پارهاى از خمرههاى سفالين که مردهها را در آن مىگذاشتهاند ديده شده است در مواردى ديگرى چون جام تپهحسنلو، جام زرکلاردشت، گردنبند عقيق مربوط به دوره اشکاني، گردنبند زرينى مربوط به ۷ هزار سال ق م در رودبار گيلان اين نگاره به چشم مىخورد. گردونه خورشيد نخست به اين شکل א بوده و کمکم خطوط منحنى از بين رفته گاهى بهصورت + و گاهى با خطوط شکسته ولى با زاويههاى ۹۰ درجه ترسيم شده و شکل هندسى و ترکيب کامل يافته است. اقوام باستانى بسيارى از جانوران را مىپرستيدهاند و از همين جا توتميسم (Totemisme) پيدا شده است. يکى از اين حيوانات بز کوهى است که مظهر سودرسان طبيعت، يعنى خورشيد بوده است اين نقش بر ظروف بازمانده از سدههاى پيش از ميلاد ديده شده و مهمتر از همه رابطهاى است که مردم باستانى ميان هلال ماه و خورشيد و شاخ بز کوهى قرار داده بودند. در بسيارى از سفالها در ميان انحناى شاخ اين جانور و نيز بر پشت آن نشانه + يا א ديده مىشود. مثلاً بر ليوان سفالين مربوط به ۳۱۰۰ سال پيش از ميلاد که در سيلک کاشان بهدست آمده نگاره + در زير انحناى شاخ گوزن پيدا است. در کتاب مذاهب بزرگ جهان تصويرى است که از کف پاى بودا و بر آن نگارههائى است که شناساننده و باورها و آئين و سمبولهاى او است از جمله بر چهار انگشت پاى وى نشانه گردونه مهر ديده مىشود. شمال و شمال باخترى ايران مرکز مهرپرستان بوده است. پلوتارک(پلوتاريک يا پلوتارخوس - Plutarkus = در سال ۴۶ پس از ميلاد زاده شده و در سال ۱۲۰ در گذشته.) مىگويد: ”هرمزد در عالم معنوى به نور همانند است و اهريمن به تاريکى و ميان اين دو مهر قرار دارد“.(اوستا - يشتها، گزارش پورداود ص ۴۰۱) زرتشت براى گسترش مزداپرستى از اهميت ايزدان ديگر کاست و مهر را که پايه خدائى گرفته بود يکى از ايزدان کيش خود بهشمار آورد. با نگرش به اينکه نشانه گردونه مهر به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است مىتوان پنداشت در زمانى که از اهميت مهر کاسته شده نشانه مقدس ميترائيسم رفتهرفته به شاهين مبدل شده و اين شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوى و روحانى اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوى گرديده است. هماکنون اين نقش را به گونهاى ديگر بر کاشى کارى سر درب خاورى آرامگاه بايزيد در بسطام مىتوان ديد. ميترا بهمعناى رفيق و همدم يکدل و يارىکننده است. آديتها فرزندان آديت (Adit) بوده و جزءِ هفت خدايانى هستند که در آسمان زندگى کردهاند و مافوق آنها وارونا است.(Varunan) که برشش خدا سرورى دارد و آديت خوانده مىشود، و ميترا بلافاصله پس از او قرار دارد. در کتب هندوئي، ميترا در شکل و هيئت خداوند خورشيد کمتر ظاهر مىشود، که مشهورترين آنها سورى (Surya) يا سويترى (Savitri) است که خود هفتمين آديتيَ نيز هست. وارونا، خداى آسمان و ربالنوع شب نيز هست. ميترا خداى روشنائى و نور و خداى موکل روز است. براى اين دو خداى شب و روز، مراسم مشترکى برپا مىکنند. ميترا و وارونا از خدايان کهن هندوها هستند و گاهى آنها را بزرگترين خدايان خوانده با اورانوس (Uranos) يونانيان برابر مىدانند. ميترا، خداوند آبها و درياها نيز هست و يکى از صفات او اود - دام (Ud-dama) يعنى محاصرهکننده است و همسر او وارونى (Varuni) الهه شراب است و در اساطير گاهى با نامهاى چون سورا (Sura) يا ماد (Mada) نيز خوانده مىشود. در تأويلات اساطيري، بهويژه با وجود مشابهاتى در اوستا و منابع پهلوى و آئين مهر بين ميترا و گاوکشى رابطهاى مىتوان ديد. خدايان در صدد برآمدند گاو مقدس را که وهجرگا آفريده بود از بين ببرند و سرانجام همين کار را کردند. کشته شدن گاو مقدس و جارى شدن خون او بر روى زمين موجب رستاخيز طبيعت و بهوجود آمدن انواع جانوران و گياهان شد. بعدها در پردههاى نقاشى در مهراب(مهرآب - دريا پنجرهاى که به طرف آفتاب باز مىشد و مؤمنان به طرف خورشيد اهورامزدا را پرستش مىکردند (بهمعناى مکانى بهطرف خورشيد)) همه مهرابهها با تغييراتى جزئي، قربانى کردن گاو را ترسيم کردند. غار با سقف نيلگون و تزئين ستارهاي، کنايه از آسمان و کل جهان بود و بههمين جهت محل ورود و حواشى غار را با گل و گياه تزئين مىکردند و جريان آبى را به داخل مهرابه جهت شستشو برمىگرداندند. همين امر باعث شد که در فصل بهار قربانى گاو انجام شود و چنين تفسير گرديد که اگر خون گاو بر روى مزارع و دشتها و بيشهزارها بريزد، طراوت و فراوانى در طبيعت از سر گرفته مىشود. دم گام داراى نقش موثرى است، زيرا خوشههاى گندم از آن توليد مىشود. پس از رستاخيز بهار و گذر تابستان و پائيز، ناگهان زمستان همه چيز را تباه مىکرد، سبزى و طراوت و شادابى و زندگى طبيعت خاموش و راکد مىماند، اما با طليعه بهار، قتل گاو منجر به آفرينش دوباره زندگى بر روى زمين مىشد. در بابل، سومر، چين، ژاپن، سوريه، روم، يونان، مصر، هند و جاهائى ديگر اين روايت و همانند آن موجود بود. و بهتدريج کشتن گوسفند و بز و خروس باب شد. بهموجب بند هش و برخى ديگر از منابع پهلوى چون زمينه خرد، جاماسپنامه و دينکرد، اهريمن به نخستين آفريده اهورامزدا در نبرد ميان خير و شر دست يافت و گاو کشته شد، آنگاه از خون و پيکر آن انواع گياهان و جانوران در پهنه زمين بهوجود آمد و آنگاه که اهريمن در صدد برآمد که نطفه گاو را از بين ببرد، نطفه به کره ماه انتقال يافت، بههمين سبب رويش گياه و ازدياد نسل جانوران با ماه پيوند يافت(رجوع شود به کتاب آئين مهر، ميترائيسم ص ۸۰) اين روايات از ايران به اروپا رفت و رازها و ابهامات تازهاى بر آن افزوده گشته گاوکشى و گوسفندکشى در آنجا رونق گرفت. ميثر يا مهرنيز در اوايل بهار زندگى جديدى به خود مىگيرد. کشته شدن گاو بهدست او منجر به تجديد حيات در طبيعت مىشود و سپس در آغاز زمستان ناگهان ناپديد شده سوار بر ارابه خود به آسمان بالا مىرود. موردى که جاى بسى شگفتى است، زايش ميترا است، چون وى از پاره سنگى زاده مىشود. ليکن لوحى يافت شده که ميترا را در حال زايش از يک درخت نشان مىدهد. او ابتدا در شکم درخت جاى دارد اما بعد شاخهاى شکفته ميترا مانند گلى از آن تولد مىشود. افسانههاى آتتيس (Attis) و آدونيس (Adonis) و ازيريس (Osiris) شباهت تامى با اسطوره ميترا دارند. غسل تعميد مسيحيان، ظرف آب متبرک در کليسا، سقاخانهها و حوضچههائى که در مدخل مساجد و تکيهها برپا مىکردند همه از يادگارهاى کيش ميترا است، زيرا که در مهريشت بهروشنى از غسل و شستشو در آئين ميترا ياد شده است. آئين مسيحيت از کيش ميترا متولد شد. همانطورى که در مهرابهها چشمه آب جارى بود، مسيحيان نيز روى بدنه تابوتهاى آنها صحنه جارى شدن آب از چشمه بهوسيله موسى کليم را حک مىکردند.(در سفر خروج باب هفده آيههاى ۷-۳ چنين آمده که يهوديان پس از خروج از مصر دچار بىآبى شده و با موسى معارضه کردند. موسى به خدا متوسل شد که اين قوم مرا سنگسار خواهند کرد، انديشهاى بساز. خدا گفت عصايت را به صخره هوريب (Horib) بزن تا آب روان شود و موسى چين کرد. بعد قديسان اديان رواتى در معجزه بيرون آوردن آب از زمين يا سنگ ساختند و اين کار از معجزات بهشمار آمد.) در نقشها و تابلوهائى که يافت شده، مرشد مهري، يا مغان ميترا، در حال تعميد مؤمنان مشاهده مىشود. علت اصلى اهميت فوقالعادهاى که براى شستشو در رم قايل مىشدند همين اعتقاد به ميترا بود. ماهى نيز يکى از نشانههاى مسيحى بود که در قرون ابتدائى براى شناسائى هم چون رمزى از آن بهره مىجستند. اين نيز چون غسل تعميد، نشان و رسمى بوده از کيش ميترا. در يکى از مهرابههاى اروپا، برابر پاى ميترا يک ماهى نقش شده و اين رمز و نشان مسيحيت، نشانهاى است از کيش ميترا. بسيارى از رموز و اسرار ميترا برخلاف آنچه مشهور شده، اصل و بنيان ايرانى خود را حفظ کرده است. آنچه امروزه به نام غسل تعميد ميان مسيحيان متداول است مانند بسيارى از مراسم و آداب ديگر، از آرياها اقتباس شده است. ناگفته نماند که اين عمل در زمان اقتباس در ميان اقوام آريا بسيار کهنه و زمان گرفته بود. در هند، تبت، روم، يونان و مصر نيز که بعدها غسل تعميد رايج شد، اين آئين را از ايرانىها گرفته بودند. در تبت، چون چند سالى از تولد کودک مىگذشت، طى مراسمى در معبد و در برابر آتش به غسل تعميد او اقدام مىشد. بهنام نامى خورشيد، کودک را در حالىکه سرودهاى مقدس مىخواندند سه بار زير آب فرو برده بر او اسمى مىنهادند و علامت صليب را بر سينه تعميد يافتگان نقش مىکردند. نکته مشترک آن بود که در اين مراسم به نام خورشيد، به خداى خورشيد متوسل مىشدند. غسل تعميد فقط در ايام کودکى انجام نمىشد، بلکه در سنين بلوغ نيز جوانان را غسل تعميد مىدادند تا از گناهان و آلودگىها برى شوند و اين غسل حکم آن را داشت که توليد مجدد يافته باشند. ميان زرتشتىهاى قديم و ايرانيان پيش از اشوزرتشت نيز غسل تعميد کودکان در مهرابهها و آتشکدهها مرسوم بود. در مهرابهها برابر آتش، به نام خداى خورشيد، کودکان توسط مغان در آب فرو برده شده پس از آن نامگذارى مىگرديدند. اساس تثليث مسيحيت نيز مبتنى است بر تثليثهائى که از هندوان و ايرانيان گرفته شده است. تثليث ميترائى عبارت است از: ميترا و کوتس (Kotes) و کوتوپاتس (Kotopates). کوتوس و کوتوپاتس که به اسم کوت (Kot) و کوتوپات (Kotopat ناميده مىشوند نقش دو جوانى که هنگام تولد ميترا از صخره در آنجا حضور دارند. مهرپرستان اين دو جوان را دو شبان مىدانند. در بيشتر نقشهائى که از ميترا يافت شده اين دو شبان حضور دارند که يکى از آنها در طرف راست ميترا و ديگرى طرف چپ او است و هر کدام مشعلى در دست دارند. مشعل کوت بهسوى آسمان افراشته شده و کنايه از طلوع آفتاب است و مشعل کوتوپات بهسوى زمين سرازير است که کنايه از غروب آفتاب مىباشد و خود ميترا در ميان خورشيد به هنگامىکه ميان آسمان مىدرخشد. در متون اوستائى و منابع پهلوي، ميترا ايزدى است که در رويداد قيامت و مسأله سنجش اعمال در روز واپسين و داورى در کار ارواح دخالت دارد. چنانکه در مهريشت وى داور ارواح مردگان خوانده شده است. در اوستا، ميترا و خورشيد به هم بسيار نزديک هستند. وظيفه ميترا پس از قربانى کردن گاو در روى زمين تمام شده آماده معراج و بالا رفتن به آسمان مىشود. اما پيش از آنکهک به معراج برود مجلسى براى شام ترتيب مىدهد که شام آخر ناميده شده و در واقع به شکرانه پيروزى ميترا و توديع او با ياران انجام گرفته است. مسيحيان بهطور کلى همه مراسم و آداب ميترائيسم را بهخود منتسب ساختند. مراسم عشاءِ ربانى و شام مقدس، که در آن عيسى مسيح با حواريون خود شام خورد و پس از آن به صليب کشيده شد و به آسمان صعود فرمود، همه و همه از مراسم ميترائيسم گرفته شده است. چون پيروان ميترا از زبان يونانى هم استفاده مىکردند در نامگذارى اين هفت مقام نيز زبان يونانى را به کار گرفتهاند. ميترا پس از کشتن گاو و ضيافت مقدس، با گردونه آفتاب به آسمان صعود کرد که به زعم آريائيان هنگام رستاخيز بهعنوان يک ناجى يا سوشيانت به زمين باز خواهد گشت. در کيش مانى نيز ميترا نجاتبخش جهان در رستاخيز پيش از اشتعال جهان معرفى شده است. ميترا در آسمان هادى ارواح مؤمنان است. ارواح بايستى از هفت سپهر بگذرند تا سرانجام در فلک هشتم منزه و پاک بهوسيله اهورامزدا وارد نور محض شوند. براى مؤمنان رسيدن به مقام والا مستلزم آن بود تا هفت دوره تصفيه و تزکيه را بگذرانند. کسانىکه از مرحله ششم گذشته به مقام هفتم مىرسيدند بسيار اندک بودند، ولى اينان بودند که بهوسيله خود اهورامزدا و ميترا در فروغ جاودانى و آخرين پايه آسمانى جاى مىگرفتند. - مقام اول، مقام خدمتکاران مهرابه بوده است. کسانىکه مىخواستند در زمره پيروان درآيند، زير نظر پدر مقدس به جرگه مؤمنان پذيرفته مىشدند. - مقام دوم، کرىفيوس بود که برخى از پژوهندگان آنرا مقام کرکس معرفى کردهاند. بايد اين مقام را مقام پوشيدگان دانست. در تصوف و عرفان اسلامى ايران، اين مرحله يکى از درجات سلوک است که به اتحاد خالق و مخلوق اسلامى ايران، اين مرحله يکى از زنان را در آئين راهى نيست. - سومين مقام، منصب سرباز است. در متن اوستائى مهريشت، ميترا خداى شکستناپذير جنگ است و سربازان و جنگاوران در آوردگاه از او يارى مىجويند و ميترا نيز بهسرعت به يارى آنها مىشتابد. جنگاوران مهر آئين، همواره پيروزى را از آن خود مىدانستند. در بندهاى اوليه مهر يشت مىتوان به مقام سرباز و روابط او با ميترا و چگونگى حمايت ميترا از وى پى برد. علامت و نشان سرباز، کولهپشتى و کلاهخود و نيزه است. سربازان ميترا در دو جبهه مشغول جنگ بودند. اول جنگهاى معمولى بود که براى نگهدارى کشور و گسترش آن صورت مىگرفت. آنچه مهمتر بود جنگ و ستيز با نيروهاى شر و اهريمنى بود. - چهارمين مقام، منصب شير بود. در پردههاى نقاشى و سنگ برجستههاى منقوش، نقش شير فراوان است و همين عمل سبب شد که بعد از اسلام، بهويژه در زمان سلجوقيان، علامت شير و خورشيد بر پرچمها نقش بست، در اين پردهها کسانىکه به مقام چهارم رسيدهاند گاه در حال خدمتگزارى و گاه در حال اهداى هدايا به حضور ميترا نشان داده شدهاند. اين طبقه نيز ناگزير از گذراندن آزمايشهائى بودند که البته ديگر تحمل رياضات و شکنجههاى بدنى نبود، بلکه بايد به ورزيدگىهاى رواني، شايستگى اخلاقي، وحدت ذهنى و خلاصه فهم اسرار دست مىيافتند. روايات رمزى ميترائي، حاکى از آن است که در واپسين روز از عمر جهان، آتشسوزى بزرگى رخ خواهد داد. در اين آتشسوزى ناپاکان خواهند سوخت و پاکان مثل اينکه در چشمهاى شستشو مىکنند، آسايش خواهند داشت. - پنجمين مقام، مقام پارسى بوده است که گذشته از وجوه رمزي، کنايهاى است که با طبيعت و روئيدن گياهان پيوند دارد و ميان پيروان کيش ميترا، نشان آزادى و آزادگى بوده است. - ششمين مقام، منصب خورشيد است، سل خداى خورشيد در ميان روميان و هليوس خداى خورشيد در اساطير يونان باستان است. - مقام هفتم، والاترين و عالىترين مرحله تشرف براى يک سالک ميترائى بوده، اين مقام را مقام پتر يا پدر و پدرپدران مىناميدند. پدران در حقيقت عالىترين مناصب را در آئين ميترائى داشتند و همين لقب را عيسويان از مراسم ميترائى اقتباس کردند و به خود نسبت دادند. هفت منصب روحانى و هفت مقام براى تکميل و ارتقاءِ مدارج در ميان فرقه باطنيه يا اسماعيليان تقليدى از همين بنيان ميترائى بود. ميان صوفيه نيز هفت وادى سلوک براساس همين هفت مرحله ميترائى بنا شد.
هفت مقام روحانى به ترتيب عبارتند از: نخست مقام کلاغ (Corax) که آن را پيک نيز مىگويند، دوم مقام کرىفيوس (Cryfios) يا کريپتوس (Cryptus) که بهمعناى پنهان و پوشيده است، سوم مقام سرباز (Miles)، چهارم مقام شير (Leo) پنجم مقام پارسى (Persis-Perses)، ششم مقام خورشيد (Heloodromus)، هفتم مقام پدر (Pater) يا پدر پدران (Pater - Patrum)که افرادی مقدس و رهبرانِ مذهبی شمرده میشدند. بدینترتیب، جز در مراسمِ ویژه مذهبی، بیشترِ وقتِ افراد در مهرابهها (نیایشگاههای مهری) به تمرینِ بدنی میگذشته است (چراکه طبیعتاً بیشترِ افراد در مراحلِ پایینتر میبوده اند.). در دورهیِ اسلامی نیز این رسم به شکلِ زورخانهها بر جای ماند، اگر به شکلِ زورخانهها دقت کنید دقیقاً به مانندِ مهرابه است، همیشه چند پله به پایین میخورد، تنگ و معمولاً نسبتاً تاریک است و نیاز به شمع و مشعل دارد. تفاوت در آن است که در مهرابهها مهر را ستایش میکردهاند، و در زورخانهها حضرتِ علی را، که گاه حتی (به مانندِ مهر) او را به مقامِ خدایی میرسانیدهاند.
مهر، چنانچه گفته شد، خدایِ روشنایی و آتش بوده است، چنانچه خود نیز به تعبیری آتشگونه است، بدینترتیب روش است که هر آتش و نوری نشانی از مهر تصور میشده است. آتشی که زرتشتیان روشن نگاه میداشتهاند به تقلید از مهرپرستان بوده، و به ستایشِ او، و نیز خورشید به عنوانِ نمادی از مهر ستایش میشده است (توجه کنید که نه آتش را میپرستیدهاند و نه خورشید را، بلکه آنها را به عنوانِ نمادهایی ستایش میکرده و محترم میشمرده اند). همچنین مهرپرستان نمادی داشتهاند که «چرخِ خورشید» نامیده میشود، و در واقع نمادی از خورشید بوده است. چرخِ خورشید به مانندِ علامتِ SSِ هیتلریست، و معکوسِ آن (اگر دو تا S را عمودی رویِ هم بکشید SS به دست میآید (البته هر S از ۳ خط تشکیل میشود)، حال اگر به جایِ آنکه خطوط را به سمتِ راست بشکنید (دو سرِ S را میگویم) به چپ بشکنید نشانِ عادییِ چرخِ خورشید به دست خواهد آمد. این نشان را در بسیاری بناهایِ باستانی میتوان مشاهده کرد (مثلاً چند نمونهاش را یادم هست در تختِ سلیمان یافته بودند، و بسیار شاد بودند از یافتهیِ خود.). این نماد شکلِ پیچیدهتری نیز به خود میگیرد، و بعدتر تبدیل به نمادی میشود که در معمارییِ اسلامی کاربردِ فراوان داشته است (برایِ تصورِ اینیک، مربعی رسم کنید و هریک از خطوطِ آن را از سمتِ چپِشان کمی ادامه دهید).
وصیت نامه داریوش کبیر
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود . هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد(چند قرن قبل از حضرت علی این کار را انجام داده و متاسفم که من تازه این موضوع را فهمیدم). هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است


"این جامعه را ترک کن، تو از جانبداران آن نیستی، تو باید عادات و رسوم را منظم کنی و لذایذ را تحت تسلط درآوری".
این ندائی است که طبق آثار مانوی از جانب "شاه نور بهشت" که نام عالیترین "نیکی" است در سن 12 سالگی به مانی رسیده. مانی در سال 217/216 م. در خانوادهای مذهبی از "ادریون مغتسله" بدنیا آمد و در بابل پرورش یافت. بطور کلی جامعه آن روزی به بندگان و کشاورزان (آزاد) در برابر شاه و شاهزادگان، مهان (بزرگان)، نجبا کوچک و دهگانان (نجبای ده) و پیشوایان مذهبی زردتشت تقسیم می شد.
کشاورزان آزاد و یا بطورکلی زحمتکشان) آزاد(همواره در خطر بنده شدن بودند. هر آزاد که قادر به پرداخت مالیات نبود و یا در جنگ اسیر می گردید فورا به بنده تبدیل می شد و چون جنگها از دوران اشکانیان تا ساسانیان و قحط و غلا مداوم بود، سیلی از آزادان به طرف بندگان روان بود. بندگان مانند کالا بفروش می رسیدند. اختلافات مذهبی بین زردشتیان، عیسویان، یهودان نیز به این وضع آشفته می افزود. این جامعه دارای دو قطب حاکم و محکوم که تضاد اصلی آن را تشکیل می دادند، بود. تضادهای دیگر از جمله تضاد بین شاه و نجبا و اشراف و دستگاه مذهبی، تضاد با دولت روم در غرب و باهیاطله در شرق، تضاد بین شهر و ده که نتیجه سیر تکامل جامعه بود بحران پایان حکومت اشکانی را تشدید میکرد. استخراج معادن، توسعه محصولات دستی و کارهای ساختمانی در شهرها و کارهای آبیاری و راه داری و نظائر آن با وضع عقب مانده دهات و وابستگی انسانهای ده در تضاد بود. واکنش چنین وضعی در درون مانی ندائی است که به مانی می گوید: " این جامعه را ترک کن، تو از جانبداران آن نیستی"
مانی پس از مسافرت به هند و آشنائی با مذهب بودائی سیستم جهان مذهبی خود را که التقاطی از مذهب زردشتی، بودائی و عیسوی و میتولوژی بود با دقت تنظیم کرد و در کتاب "شاهپورگان" اصول آنها را بیان و هنگام تاجگذاری شاپوراول به شاه هدیه کرد. مانی اصول اخلاقی خود را بر پایه فلسفی مثنویت: روشنائی و تاریکی که ازلی و ابدی هستند استوار نمود. در واقع این اصول)امتناع از قتل نفس حتی در مورد حیوانات، نخوردن شراب، دوری از زن و جمع نکردن مال (واکنش در مقابل زندگی پر تجمل و پر از لذت طبقات حاکم و عکس العمل منفی در برابر بحران اجتماعی پایان حکومت اشکانی و آغاز حکومت ساسانی است. شاپور و هرمزد، نشر چنین مذهبی را تجویز کردند، زیرا با وجود مخالفت آن با شهوت پرستی و غارتگری و سود جوئی طبقات حاکم، از جانبی مردم را به راه "معنویت" و "پاسیفیسم" سوق می داد و از جانب دیگر از قدرت مذهب زردشت می کاست.
جنبش معنوی مانی به سرعت در جهان آن روزگسترش یافت و تبدیل به نیروئی شد که با وجود جنبه منفی آن با هدفهای شاهان و نجبا و پیشرفت جامعه آن روزی وفق نمیداد. پیشوایان زردتشتی و عیسوی که با هم دائما در نبرد بودند، متحد شدند و در دوران شاهی بهرام اول که شاهی تن آسا و شهوت پرست بود در جریان محاکمه او را محکوم و مقتول نمودند 276 میلادی. از آن پس مانی کشی آغاز شد و مغان مردم بسیاری را به نام زندک) زندیق(کشتند. مانویان درد و جانب شرق و غرب، در آسیای میانه تا سرحد چین و در غرب تا روم پراکنده شدند. در غرب گروهای مذهبی مسیحی تحت تأثیر مانویت مانند آلبیژوا و کاتار پدید آمدند که آنها هم به علت ناسازگاری با وضع اجتماعی موجود و با منافع کلیسا قتل عام شدند.
مانویان در ثبت و نوشتن آثار دینی خود بسیار فعال بودند. به دنبال کشتار پیروان مانی تعداد بسیاری از مانویان به ترکستان شرقی در غرب چین فعلی مهاجرت کردند و تأثیر زیادی در معتقدات دینی این منطقه داشته اند. بنا به نوشته بیرونی مورخ قرن یازده میلادی تعداد بسیار زیادی از ترکهای شرقی، چینیها و تبتیها به این دین گرویدند. تا کنون شمار زیادی از دستنوشتههای مانوی به زبانهای پارسی میانه و دیگر زبانها (از جمله در حدود هفت هزار از دست نوشتههای به زبان ترکی ایغوری) کشف شده است.
حالا می خواهیم برسی کنیم که چرا اروپایی ها این کاریکاتور را کشیدند. نظر شما چیه؟ آیا این بخاطر رفتارهای وحشیانه و بدور از انسانیت مسلمانان نیست؟وقتی بن لادن خطرناکترین انسان روی زمین شناخته شده تمامی اعمال خود رو به آموزه های اسلام و پیامبر نسبت می دهد٬ آنها چه نتیجه می گیرند؟ وقتی در عراق ربایندگان سربازان و خبرنگاران خارجی را می دزدند و آنها را در حالی سر می برند که بلند ذکر الله اکبر و محمد رسول الله سر می دهند فیلم این ماجرا را برای شبکه های خبری می فرستند و آنها هم این فیلم ها را در اینترنت پخش می کنند٬ چه نتیجه ای می توان از این ماجرا گرفت ؟ وقتی تمامی بدبختی های جهان در حوزه کشورهای مسلمان دور میزنه٬ فقر ٬استبداد٬ استعمار٬ دیکتاتوری٬ رعایت نکردن حقوق شهروندی٬ نداشتن آزادی های اجتماعی٬ قبول نداشتن تساوی حقوق زن و مرد٬ نبود عدالت اجتماعی٬ ووو... .
آیا می توان نتیجه گرفت که دین ما دین رعفت و مهربانی ست؟آیا می توان نتیجه گرفت که پیامبر ما پیامبر صلح است؟ باز هم گلی به کوشهء جمال جهانیان که تا به حال حرفی در این مورد نزدند و اگر هم زدند یک عده محدود از جامعه بوده.
ولی در مورد مردمی که اعتراض می کنند هم باید بگم که آیا اینان همان مردمان کوفه٬ شام و حجاز و ... نیستند؟ اینان همانهای نبودند که امام علی در موردشان می گفت:((..... تابستان به جنگ می خوانمتان گرما را بهانه می کنید زمستان به جنگ می خوانمتان می گویید هوا سرد است مهلتی ده تا سرما فرونشیند ...... وای که از دستتان دلم خون شد.....)) اینان همان مردمانی نیستند که هزاران هزار نامه برای امام حسین نوشتند که بیا ما با تو بیعت می کنیم بعد پایانش را که شما می دانید. پس تاریخ نشان داده که رو این مردم نمی توان حساب کرد و این جمعیت کثیر هرگز باعث دل گرمی نخواهد بود.
محرم و انحرافات
باسلام. امروز سومین روز از ماه محرم است ماهی که در آن یکی از مهمترین اتفاقات حداقل تاریخ اسلام رخ داده٬ قیام امام حسین و حرکت او بسوی کوفه که به تبع آن یزید برای سرکوب این قیام دست به کار شد. در این نوشته من قصد بازخوانی تاریخ را برای شما ندارم و این بدین سبب است که ما بارها و بارها این داستان را شنیده ایم قصد من از نوشتن این نوشته هشدار به شما و خودم است که خیل عظیم انحرافاتی که به این واقعهء بس مهم و تاثیرگذار اضافه شده ما را از حقیقت این حرکت اصلاح طلبانه قافل نکند.
از واعظانی که از هر جا و هر چیز برای تکمیل حرف خود استفاده می کنند تا مرثیه سرایانی که حتی خود نیز به حرفهای خود اعتقادی ندارند . بخش دیگر انحرافات را می توان در وسایل و نوع عزاداری جست وجو کرد که سال به سال بیشتر شبیه به کارناوالهای شادی در ونیز و هامبورگ وپاریس و ... می شود. استفاده از طبل٬سایترام٬شیپور و ... هم در دسته های عزا داری امریست رایج و عادی. عزا داران نیز با حرکات موزون به زدن زنجیرهای چند کیلویی می پردازند٬ این کار برای آنها امری عادی و سالانه گشته و این در حالی است که حتی لحظاتی نیز برای ریشه یابی این حرکت وقت صرف نمی کنند. از سوی دیگر در این روزها می توان غلیظ ترین و زننده ترین آرایشها و پوششها را مشاهده کرد که حتی در طول سال نیز به مانند آن را نمی توان دید .
بنظر من دلیل بخش عمده ای از این حرکتها را می توان به مانند دیگر آسیبهای اجتماعی در رفتار حکومت یافت.این اعمال را می توان نوعی رفتار رادیکالی در مقابل خط قرمز های حکومت دانست. بخش دیگری از علل این رفتارها را می توان این گونه دانست که عده ای از افراد جامعه (امیدوارم در بین خوانندگان نباشند) به مانند گوسفندهاکه بدون داشتن دلیل به دنبال گوسفند پیش رو حرکت می کنند رفتار می کنند و می گویند چون جامعه این کار را می کند ما هم این کار را می کنیم .
در مورد مطلب آخر آندره ژید می گوید:
سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان مینگری
بوداگرایی
بوداگرایی دین و فلسفه ای مبتنی برآموزههای سیدارتا گوتاما که در حدود 566 تا 486 (پیش از میلاد) می زیست می باشد. بوداگرایی بتدریج از هندوستان به سراسرآسیا آسیای میانه، تبت، سریلانکا، آسیای جنوب شرقی و نیز کشورهای خاور دور مانند چین، مغولستان، کره و ژاپن راه یافت.بوداگرایی به عنوان دین پاکان یا Ārya dhrama در نظر گرفته می شد.و یکی از ادیان شرمنی موجود است. وبا 350 میلیون پیرو یکی از ادیان اصلی جهان به شمار می آید. بوداگرایی بیشتر بر کردار نیک، پرهیز از کردار بد و ورزیدگی ذهنی تاکید دارد. آماج این ورزیدگیها پایان دادن به چرخه تولد مجدد یا " سمساره"است که از طریق بیداری یا درک واقعیت راستین ،رسیدن به رهایی یا" نیروانا "صورت می گیرد .
اخلاقیات بوداگرایانه بر بن-پایههای بی گزندی و رواداری برپا شده است. بوداییان همواره از روشهای درون پویی برای یافتن بینش نسبت به کارکردهای بنیادین روان آدمی و فرایندهای علّی جهان بهره میگیرند.
آثار نوشتاری بوداگرایی بسیارند و بخش ارزندهای از ادبیات دینی جهان بشمار میروند.
گوتاما بودا شاهزادهای بود بنام سیدارتا گوتما از تیره شاکیا که پیرامون ۲۵۰۰ سال پیش (سده پنجم پیش از زایش مسیح) در منطقه کاپیلاواستو در نپال امروزی میزیست.
بنابر داستانهای بودایی سیدارتا (واژه سیدارتا بمعنی کمالجو است) در باغهای لومبینی در نپال کنونی بدنیا آمد. پس از زایش توجه پیشگویان به او جلب شد و پیشگویی ایشان بدینگونه بود که سیدارتا در آینده یا پادشاهی جهانگیر خواهد شد یا روحانیای بیداردل که جهانیان را از خواب نادانی خواهد رهاند. پدر سیدارتا یعنی سودودانا شاه برای اینکه پسرش در راه اول قرار گیرد وی را در ناز و نعمت پروراند و در کاخهایی محفوظ قرار داد تا سیدارتا با رنجها و کاستیهای زندگی آشنایی نیابد. با اینحال سیدارتای کمالجو از کاخها گریخت و در طی چهار بار گریز خویش با چهار منظره آشنا گشت: پیری، بیماری، مرگ و شخصی پارسا که در پی رهایی از رنجها بود. دیدن چهارمین منظره بر سیدارتا تأثیری ژرف نهاد و بر آن شد تا زندگی شاهزادگی را نهاده به جستجوی حقیقت شرایط آدمیان بپردازد. پس از گذراندن مدتی با مرتاضان در جنگلها، آن راه را راه راستین حقیقت یابی ندانست و راهی میانه در پیش گرفت.
سیدارتا پس از شش سال آزمودن و پویش در مکانی بنام بودگایا زیر درختی بنام درخت بیداری (بودی) به درون پویی (مراقبه و مکاشفه) نشست و پس از چیرگی بر ترفندهای مارا، دیو دیوان، به دریافت رموز و بیداری کامل رسید و بودا گشت. واژه بودا یعنی بیدار شده یا به عبارتی به روشنی رسیده.
چکیده آموزه بودا اینست: ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار میشود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج آور است.(و این رنج زمانی پایان می یابد که دیگر منی ؛یا درک کنندهای نباشد چه او در قید حیات باشد چه نباشد(نگارنده) ). هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد. درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل میدهد. این حقایق عبارتند از: ۱. به رسمیت شناختن وجود رنج. ۲. اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. ۳. و اینکه بریدن از رنجها دستیافتنی است. ۴. و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد.
این راه، راه اصیل هشتگانه نام دارد زیرا عوامل سازنده آن این هشت اصل هستند: گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، توجه درست، تمرکز درست، جهان بینی درست و پندار درست.
آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت میداند: کار حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری بعنوان بیماری رنج در انسانهاست. حقیقت دوم دلبستگیها را بعنوان باعث و بانی این بیماری بازمیشناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام میکند که بهبود امکانپذیر است. حقیقت چهارم تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است.
درک این حقایق و اصول، تمرکز و مراقبه نیاز دارد. این درک باعث احساس مهرورزی نسبت به همه موجودات میگردد. این آموزهها آیین بودا (دارما) را تشکیل میدهند. بودا خود، آیین خود را مانند قایقی مینامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است. ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق میرساند. آنجاست که شمع تمامی خواهشها و دلبستگیها خاموش میشود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا یعنی خاموشی مینامند.
راه اصیل هشتگانه که نسخه تجویز بیداردل (بودا) برای درمان رنجهاییست که همه بُوَندگان (موجودات) دچار آن هستند خود به سه گروه دسته بندی میشود:
درستکاری (شیلا)، یکدله شدن (سامادی) و فراشناخت (پرگیا). این سه مفهوم هسته تمرینهای روحانی بوداگرایی را میسازند. درستکاری که در راه هشتگانه به گونه گفتار درست، کردار درست و معاش درست آمده دستوراتی اخلاقی مانند خودداری از کشتن و دروغگویی را در بر میگیرد. یک بخش از درستکاری در بوداگرایی مربوط به دهش (دانا) میشود. این دهش تنها به مواردی مانند صدقه دادن و سخاوتمندی محدود نمیشود و معنی مشخص دینی دارد، یعنی تأمین نیازمندیهای روزانه همایه (جامعه راهبان بودایی (سنگها)). هموندان (اعضاء) همایه نیز به نوبه خود به دهش میپردازند. دهش آنها بالاترین دهشها یعنی آموزش آیین بودا (دارما) است.
مفهوم دوم راه هشتگانه یعنی دل را یکدله کردن یا کار کردن بر روی تمرکز است که سه بخش کوشش درست، توجه درست و تمرکز درست را در بر میگیرد. در این مرحله تمرکز شدیدی دست میدهد که در آن اندیشنده با موضوع اندیشه یکی میگردد. این پدیده، شهود و رسیدن به فراشناخت نیست بلکه یک پدیده روانی است. اینکار از راه یوگا و درون پویی انجام میگیرد. بوداگرایی همانند دیگر کیشهای هندی ذهن را ابزار بنیادین رهایی میداند و بر ورزیدگی درست ذهن تأکید مینماید. آماج کوشش درست یکپارچگی ذهنی و جلوگیری از پراکندگی اندیشه است. توجه درست باعث آگاهی از احساسات و آگاهی از کنشهای بدن و ذهن میگردد. این تمرینات سرانجام ما را به تمرکز درست میرساند که رسیدن به حالات گوناگون آگاهیهای خلسه آمیز در حین درون پویی (مراقبه) است و با آزمودن خوشنودی بزرگی همراه است. رسیدن به این حالات را درون نگری (دیانا) مینامند. بخش آخر راه هشتگانه یعنی جهان بینی درست و پندار درست تشکیل دهنده فراشناخت (پرگیا) است. رسیدن به فراشناخت یا بعبارتی حکمت اعلاء در بوداگرایی به معنی یافتن دسترسی مستقیم به واقعیت نهفته در پشت چیزها و یافتن بینشی فراسوی هرگونه شناخت است. این گام پس از گامهای درستکاری و یکدِلگی میآید و نتیجه یک درون پویی ویژه بودایی است. جهان بینی درست همان درک کامل چهار حقیقت اصیل و پندار درست همان مهرورزی و عشق است که ذهن را از شهوت، بدخواهی و ددمنشی می پالاید. اینها راه را برای رسیدن به فراشناخت هموار میسازند.
چکیده اینکه: از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم (در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم) باید گرایشهای نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان میشود و سپس از راه این درکها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری میرسیم و از این دور باطل خارج میشویم.
بوداگرایی از دیدگاه شمار پیروان، پس از مسیح باوری، اسلام و هندوگرایی چهارمین دین جهان است. بوداگرایی به سه شاخه اصلی بخش میگردد. راه بزرگ یا مهراه و راه کوچک یا کهراه و الماسراه (وَجرَیانا). بوداییان شاخه مهراه را مهایانا و شاخه راه کوچک را تیره واده یا هینایانا (هینه یانه) مینامند. کهراه، بوداگرایی سنتی است که بر اهمیت واپسین بیداردل تاریخی یعنی سیدارتا گوتما (Siddhartha Gautama) تأکید دارد. مهراهیها گوتما را بعنوان بودا پذیرا هستند اما به شمار زیادی بوداهای دیگر نیز باور دارند. بوداگرایی در پی رویدادهای تاریخی از هند و نپال رخت بربست و به سوی سرزمینهای خاوری کوچید. کشورهای جنوبی تر مانند سری لانکا پیرو شاخه کهراه و شمالیترها مانند چین و ژاپن پیرو گونههایی از کیش مهراه هستند.
بیشترین گسترش بوداگرایی زمانی رخ داد که آشوکا شاه بدین دین گروید و به گستراندن آن کمر بست.
پیرامون سه هزار سال پیش شاخههایی از آریاییان ایران، از بقیه جدا شده و به سرزمین هند کوچیدند. پیش از ورود آنها به شبه جزیره هند تیره دیگری در آنجا نشیمن داشت که به نام دراویدی معروف است. آریاییها پیرامون ۲۵۰۰ سال پیش یعنی بهنگام زایش بودا (و همزمان با برپایی نخستین شاهنشاهی جهان در ایران) در بیشتر سامانهای شمالی هند جایگزین شده و بر آن نواحی چیره گشته بودند. سیدارتا گوتاما (بودا) با آنکه خود آریایی بود اما بیشتر اندیشههای بنیادین کیش او از ریشه دراویدی هستند. (برای جستاری مفصل در این باره نگاه کنید به: ع. پاشایی: هینه یانه، نشر نگاه معاصر، تهران ۱۳۸۰، صص ۱۱۹-۹۱).
جامعه هندوستان در زمان بودا به چهار رده (کاست) بخش میشد: برهمنها (روحانیان)، کشتریا (شهریاران و جنگاوران)، وایسیا (کشاورزان و بازرگانان) و سودرا (خدمتکاران برده). سیدارتا اسمآ به رده کشتریا تعلق داشت ولی اعلام داشت که از دید او همه مردم برابر و پاکزادند.
سه کالبد بودا یا تریکایه یکی از مفاهیم رایج در بوداگرایی است. تریکایه واژهای سانسکریت و به معنای سه کالبد است (در چینی: 三身 سانشِن، در ژاپنی 三身 سانجین). مهراه (مهایانا) یکی از کیشهای مهم دین بوداست. قلب مهایانا در مفهوم تریکایه (سه کالبد بودا) و همچنین مفاهیم حقیابنده (بوداسَف)، فراشناخت (پرَگیا) و مهرورزی (کرونا) است.
اندکی پس از درگذشت بودا این اندیشه در دل بسیاری از پیروانش افتاد که او را بالاتر از انسان بدانند. نزد کهراهیها (هینایانی ها) بودا انسان برتری بود که از طریق نیروی فرهنگ روحی و شایستگی حاصل از زندگیهای گذشته اش در این زندگی به کمال فراشناخت رسیده است. اما احترام ژرفی که شاگردانش در دل به او میگذاشتند نمیتوانست با انسان معمولی بودن استادشان ارضا شود و از این رو او را فراتر از روان فانی دانستند. پس حتی سنت پالی هم در کنار زندگی خاکی، زندگی فراجهانی به او میدهد.
انجمن اصلی و اولیه شاگردان بودا یعنی مهاسَنگیکهها بودا را فراجهان میدانستند و این مفهوم از آنان به مهراهیها رسید که از سه طریق به بودا میاندیشیدند، یعنی:
۱. نمود مرئی (نیرمانهکایه) که همان شاکیهمونی (دانای قبیله شاکیه) است، انسانی که بر این خاک پا نهاد و آیین را به پیروانش آموخت و در هشتاد سالگی درگذشت.
۲. نمود یاریگر (سَمبوگهکایه): بودای آرمانی است که از یک کالبد درخشان بهرهمند است و آیین را به حقیابندگان میآموزد.
۳. نمود حق (دَرمهکایه): برترین وجودی است که فراگیرنده دیگران است، ذات فراشناخت و مهر و همدردی است، مطلق است.
بودا سه تا نیست یکی است. تریکایه سه جنبه یک بوداست. ذات این سه جنبه یکی است ولی سرشت و کردارهایشان جداگانه است.
در بوداگرایی قطب مخالف خدای خوبیها که خاستگاه نیروهای منفی باشد وجود ندارد. با این حال بوداییان وجود دیوها را هیچگاه رد نکردهاند اما وجود آنها را در روند رسیدن به بیداری و روشنی چندان مؤثر نمیدانند. البته در داستان بیداردل شدن بودا اینگونه آمده که موجودی ستیزنده به نام مارا کوشید تا بودا را از رسیدن به بیداری بازدارد. در حالیکه بودا زیر درخت بودی (بیداری) نشسته بود و داشت به بینش راستین دست می یافت و نزدیک بود که راز جهان را بفهمد مارا آمد تا از بیدار شدن شاکیامونی (بودا) جلوگیری کند و گردبادی پدید آورد، سنگبارانی از آسمان ایجاد کرد اما بودا هم از زمین یاری خواست و زمین سیلابی فرستاد و دیوهای همراه مارا را آب برد و سرانجام مارا موفق نشد و شاکیامونی بیدار شد. البته زمانی که همه ترفندهای مارا نقش بر آب شد و معلوم شد که شاکیامونی در راه خود پیروز گشته مارا از او یک گواهی خواست. مارا گفت که آیا سندی داری که نشان دهد تو در زندگیهای پیشینت به اندازه کافی پارسایی کردهای و فضیلت جمع کردهای تا بشود تو را به پشت پرده راه داد؟
سپس زمین (Bhumi) ضامن شد که شاکیامونی به اندازه کافی اعتبار دارد و مارا دست از کارشکنی برداشت. بعد هم که شاکیامونی به بیداری (بودایی) رسید مارا گفت من از کجا بدانیم که تو بیدار شده ای؟ بودا دستش را به زمین چسباند و گفت: زمین گواه من است.
چرخ دارما
آیین بودا در سده پنجم پیش از زایش مسیح در هندوستان پیدا شد و کمابیش ۱۵۰۰ سال در آن سرزمین ماند و سپس به سرزمینهای دیگر کوچید. بوداییان بر این باورند که در این ۱۵۰۰ سال آموزههای بوداگرایی سه بار دستخوش دگرگونی شدهاند و در این باره اصطلاح «سه بار گردش چرخ آیین» را بکار میبرند. چرخشگاه هر کدام از این دورهها را هم هر ۵۰۰ سال میپندارند. البته آموزههای دورههای پیشین هم همراستا با آموزههای تازه به زندگی خود ادامه داده اند.
بنمایهای که همه این آموزهها به آن پایبند بودهاند همانا اصل نپایندگی هستی است. این باور که هیچ چیز این جهان هستی پاینده و پایدار نیست. اصطلاح چرخ آیین (چرخ دارما) بعدها در میان بوداییان تبت محبوبیت زیادی پیدا کرد و در موارد دیگری بکار رفت. برای نمونه در آنجا بوداییان چرخهای درست کردند و بر روی آنها متون بودایی نگاشتند و به این چرخها نام چرخ آیین یا چرخ نیایش دادند. منظور از گرداندن این چرخها بدست پیروان آیین بودا همانا نمادی از خواندن سخن بودا بود. بر روی و در درون این چرخها افسون هایی (مانتراهایی) نوشته شده است. افسونها سخنانی ژرف به گونهای بسیار نمادین هستند. این چرخها را میتوان در جوامع گوناگون بودایی یافت اما تنها در تبت است که آنها بخشی جاافتاده از زندگی روزمره را تشکیل میدهند. بوداییان بر این باورند که چرخاندن این چرخها مانند این میماند که شخص (بصورت نمادین) همه متون درون آن را خوانده است.